تبليغاتX
دختر خورشيد - حكايت عاشقي
 

من يه عادت خاصي دارم كه معمولا مردي رو كه ببينم حتي در يك ديدار كوتاه، خودم رو باهاش در يه رويا براي چند لحظه‌اي تصور مي‌كنم...نه اينكه حسي به وجود بياد يا علاقه‌اي باشه.نه...فقط چند لحظه‌ي كوتاه شروع مي‌كنم داستان سرايي كه مثلا ما عاشق و معشوق مي‌شيم و...اين اتفاق خيلي توي ديداراي كوتاه اتفاق مي افته.با كسايي كه شايد بعدها اصلا به خاطرمم نيان...
چند وقت پيش دوستم تعريف ميكردم كه فلاني رو مي‌شناسي؟دختر آقاي... .همون كه كتاب‌فروشي داره؟گفتم مگه اون زن داره؟! فهميدم هم زن داره و هم دوتا بچه.يه پسر كوچيك و يه دختر همسن خودم...اون آقا يكي از كسايي بود كه من هربار به كتاب فروشيش مي‌رفتم فكر مي كردم چقدر جالب ميشه ما عاشق هم بشيم...ديگه از يادم رفته بود.از اون فكرايي بود كه وقتي طرف رو مي‌ديدم يادم مي‌افتاد.ولي عجب خوب مونده بود!من حتي فكر نمي‌كردم ازدواج كرده باشه چه برسه به اينكه يه دختر سن خودم داشته باشه!
من هيچ وقت نمي‌تونم به كسي فكر كنم كه زن داشته باشه.يكبار كسي رو كه دوست داشتم شنيدم نامزد كرده...خيلي خبر اتفاقي بود...اصلا انتظارش رو نداشتم...بعد فهميدم يه شوخي (خيلي لوس!) بود...وقتي شنيدم، براي يك لحظه...يك لحظه‌ي خيلي كوتاه...شايد فقط چند ثانيه...احساس كردم از دستم رفت...فكر كردم توي تمام شب‌هايي كه من به اون فكر مي‌كردم، اون با كس ديگه‌اي بوده....براي يك ثانيه شايد، احساس كردم همه‌چي تموم شد....
حالا هميشه برام سواله چطور دختري مي‌تونه عاشق يه مرد زندار بشه؟درحاليكه هر وقت به خونه ميره زنش رو مي‌بينه....يكي از دوستام عاشق راننده سرويسشونه.مرد زن و يه بچه كوچيك داره.خودشم آدم كرمدار و نديد بديديه...نمي‌دونم اين مرتيكه‌ي بي‌ريخت مهره‌ي مار داره كه هرچي دختر ميره تو سرويسش عاشقش ميشه!يه بار با يه تعجب وحشتناكي به دوستم گفتم اون زن داره!بعدشم يه مكث طولاني كردم و خيره شدم بهش كه اثر حرفم رو ببينم.منتظر بودم بهم بريزه يا عصبي بشه ولي اون به من نگاه كرد و گفت خب؟...حالا مدتي از اين علاقه‌ش مي‌گذره.همه‌ي دختراي سرويس رو رقيب خودش مي‌دونه الا زن بدبختش!براي من تصورش غير ممكنه...يه بار كسي كه يكي ديگه از دوستام بهش علاقه داشت(يك طرفه و بيان نشده) نامزد كرد...طفلي اينقدر ناراحت و بهم ريخته شد كه با آهنگ بندري گريه مي‌كرد!!!اون يكي دوستمم بهش مي‌گفت: ببين خوش به حال خودمه.زنشو گرفته!ديگه از اين بابت نگراني ندارم!!

بدم نمي‌اومد امسال براي ولنتاين يه چيزي بخرم...پيش نيومد...نه چيزي مي‌خرم، نه چيزي مي‌گيرم.

پي‌نوشت:دوست عزيز كه در قسمت نظرخواهي مي‌نويسي به"من سر بزن"،لطفا آدرس وبسايتت رو بذار!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 20:53  توسط بهاره |