![]() |
||
|
چند مدت پيش يكي از دوستام به فكر خودكشي افتاده بود.قبل از دادن كارنامهها بود و اون حسابي خراب كرده بود.جوري كه باورش براي همهمون سخت بود.با خونوادهش هم حسابي درگيري داشت.با چندتا از دوستاش بهم زده بود و اوضاع عاطفيش هم بدجوري تو گل مونده بود.حالا كه دارم بازگو ميكنم تازه ميفهمم چي ميكشيده؟
پنجشنبه بود.تصميم داشت جمعه عصر توي حموم رگش رو بزنه.بچهها اول بهش خنيدين و شوخي كردن باهاش.بعد كم كم ترسيدن...ديوونه شدي؟...ديگه اين حرفو نزن... ولي من اصلا جدي نگرفتم.به نظر من اينكار يه جرات بالايي ميخواد كه اون نداشت.بچهها ولي ميگفتن يه لحظه ديوونگي كافيه...من مدام لحظهي مرگش رو توصيف ميكردم.قصد بدجنسي نداشتم...ميدونستم كه اتفاقي نميافته.حتي يه لحظه هم شك نميبردم.شروع كردم به خودم فكر كردن.به اينكه اگه بهترين دوستم،كسي كه سه ساله با هم هستيم خودكشي كنه چه تاثيري روي من ميذاره؟بدون شك اتفاق مهمي توي زندگي من بود.به خودشم گفتم كه حتي ممكنه مسير زندگي منو بكل تغيير بده...اين فكر اونقدر وسوسه انگيز بود كه نه تنها مانعش نشم،تشويقش هم بكنم.فكر ميكردم بعدها هرگز خودم رو نخواهم بخشيد...خودم رو ميديدم كنار كسي كه دوستش دارم و اون به من ميگه: تقصير تو نبود...اون تصميم خودش رو گرفته بود....ميدونستم كه اتفاقي نميافته اما اونقدر خودخواه شدم،اونقدر ته دلم از اين رويا لذت بردم كه براش يه داستان واقعي تعريف كردم از دختري كه سال اول دبيرستان توي شرايط اون خودكشي ميكنه.ازش خواستم به خوابم بياد و به من بگه كه آيا واقعا خدا وجود داره؟اون دنيا راسته؟اون روز كتاب بوف كور صادق هدايت رو براش برده بودم.قرار بود شنبه بياره.بهش گفتم فصل آخر كتاب رو ببره توي حموم بخونه و بعد رگش رو روي كتاب بزنه...بهش گفتم ميخوام خونت تا هميشه توي اين كتاب بمونه...بهش قول دادم بعدها اسم دخترم رو به ياد اون بذارم.ميدونستم كه حتما خيلي ناراحته كه به همچين چيزي فكر ميكنه.حتي اگر هرگز اينكارو نكنه.به خودم گفتم هي دوست خوبي باش!درحاليكه سعي ميكردم روياهامو كنار بزنم بهش گفتم اينا هيچكدوم دليل مرگ نميشه.فرار راهحل نيست.رفتيم توي حياط.بهش گفتم دنيا خيلي قشنگتر اونه كه با يه مشكل كوچيك بخواي تركش كني.ماها حالاحالاها فرصت داريم.اينا تجربه ميشه.بعدها به اين خاطرات سخت ميخنديم...ميگفتم و توي دلم ميگفتم كاشكي اگر تصميم خودش رو گرفته نظرش عوض نشه... شنبه شد و اتفاقي نيفتاده بود.انتظاري جز اين هم نداشتم.به هرحال من ميشناختمش.ميدونستم كه همچين كاري نميكنه.براي همينم به خودم اجازه دادم فكرم تا هرجا دلش ميخواد بره...ميدونم كه دختر بدي نيستم.اگر فكر ميكردم..اگر حتي لحظهاي شك به دلم ميافتاد مطمئنا مانعش ميشدم.اما دوست بدي هستم...يه وقتايي آدم كاري نميكنه اما فكر خيلي كارا رو ميكنه.همين فكرش يعني خيلي گرفتهاي...خيلي دلتنگ...اينجور وقتا كسي بايد باشه كه باهاش حرف بزني...كه درددل كني...كه سبك بشي...كسي كه دركت كنه.و من هيچكدوم از اين كارا رو نكردم...فقط به خودم فكر كردم. گاهي فكر ميكنم ماها چقدر با هم صميمي هستيم؟همه چيز به خودم برميگرده.يه ديوار دور خودم كشيدم.يه ديوار شيشهاي.نه كسي رو به خلوت خودم راه ميدم و نه خيلي سعي به رفتن خلوت اونها ميكنم.حالا احساس ميكنم هيچوقت اونقدر با خونوادهم صميمي نبودم...دوستي ندارم كه بخوام همهچيز رو بهش بگم...بيانصافيه كه خودم رو دوست بدي بدونم.من براي همه سنگ صبورم...اما براي خودم مثل اينه كه سنگ باشم...ناراحت نيستم.شايد بعضي وقتها بد نباشه فقط به خودمون فكر كنيم. پينوشت:اين روزا عجيب از شنيدن اين آهنگ سير نميشم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 14:33 توسط بهاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 69 هستم.ماه شير و خورشيد.
دلم ميخواد اينجا جايي باشه كه هميشه دلم خواسته داشته باشم.جايي براي نوشتههام. |
| پیوندهای روزانه |
|
گزارش من در مجله ی زیگ زاگ جایزه رو بده بیاد ! عشق ها بی دلیل می آیند تولد یک زندگی 300 the movie اولين سرود ملي ايران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|