تبليغاتX
دختر خورشيد - 1+86
 

دفتری هست که خیلی از دخترها دارن.مثل یه دفترچه ی خاطرات می مونه.توی هر صفحه ش سوالاتی رو می نویسن و به بقیه می دن تا جواب بدن و یادگاری بمونه.اسم هرکس فقط صفحه ی اول نوشته بشه و دیگه تا آخر دفتر با یه شماره شناخته می شه.
منم یکی از این دفترها دارم. مدت هاست به کسی ندادم چیز جدیدی برام بنویسه اما تقریبا همه ی دوستای صمیمیم برام نوشتن.خودم هم توی دفتر خیلی ها نوشتم.

چند وقت قبل دفتر یکی از دوست هام رو ورق می زدم...شاید سال قبل بود که براش نوشته بودم.اما به نظر می اومد مال خیلی دورتر باشه...اون آرزوها...اون رویاها...نگاه که می کردم می دیدم چقدر عوض شدم...چقدر ساده گذشته...جایی یکی از آرزوهام رو پرسیده...گفتم روزی برم لندن...
دفتر خودم رو نگاه می کنم...یکی از سوال هام این بوده که یه آرزو برای من؟ چند نفر گفتن بری لندن...

حالا یکسال گذشته و این آرزو برآورده شده...اگر این رو نمی نوشتم هرگز یادم نمی بود روزی این آرزو رو داشتم...برام مثل یک حسرت بود...دور و باورنکردنی...و اتفاق افتاد...اونقدر ساده که انگار همیشه همین نزدیکی بوده...

شاید ۸۶ خیلی سختی ها داشت...بارها اونقدر ناراحت شدم که احساس می کنم هرگز اینقدر تحمل نکردم...از نظر درسی هم که همش پسرفت بود...
اما ۸۶ سال تجربه های جدید بود...سال لذت خطاهای کوچیک...سال یاد گرفتن...سال اولین سفر...
سال مزه کردن غذایی که از سال های قبلش پخته بودم...

عاشق این هستم که برای آینده برنامه ریزی کنم.اغلب بیشتر رویاگونه ست تا به واقعیت نزدیک باشه اما از کارهای مورد علاقه مه...برای همین دوست دارم برای سال آینده نقشه بریزم...

درس هام رو سر و سامون می دم.اینجوری نمی تونه پیش بره...می دونم چقدر برام مهمه که توی همین چند ماهه باقی مونده نتیجه رو به نفع خودم برگردونم...
حالا که فکر می کنم خیلی بیشتر یاد گرفتم، کارم رو بهتر می کنم...این مهم ترین اولویت زندگیمه...تنها چیزیه که واقعا دوست دارم...فقط وقت هایی که توی جمع همکارام هستم یا بین چند روزنامه نگار، یا وقت هایی که روی گزارشی کار می کنم، احساس می کنم زندگی می کنم...
کلاس دف.سازهای سنتی رو دوست دارم...این رو عالی یاد می گیرم.

**حالا که دارم درباره ی کل آینده م فکر می کنم، نمی دونم با تو باید چیکار کنم؟! تمومش کنم یا فکر کنم یک سال دیگه...امسال دیگه حتما می شه...
بعدا درباره ی تو تصمیم می گیرم.

پی نوشت : این، آخرین نوشته ی امسال خواهد بود.امیدوارم نوشته ی بعدی، که به حتم مدتی طولانی خواهد بود، توی دامین ثبت شده م باشه.
راستی به شدت منتظر تولدم هستم...می خوام تکلیف خیلی چیزها رو با خودم روشن کنم...۱۸ سالگیه... شوخی که نیست !
عید همگی مبارک.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:5  توسط بهاره |