![]() |
||
|
دفتری هست که خیلی از دخترها دارن.مثل یه دفترچه ی خاطرات می مونه.توی هر صفحه ش سوالاتی رو می نویسن و به بقیه می دن تا جواب بدن و یادگاری بمونه.اسم هرکس فقط صفحه ی اول نوشته بشه و دیگه تا آخر دفتر با یه شماره شناخته می شه.
منم یکی از این دفترها دارم. مدت هاست به کسی ندادم چیز جدیدی برام بنویسه اما تقریبا همه ی دوستای صمیمیم برام نوشتن.خودم هم توی دفتر خیلی ها نوشتم. چند وقت قبل دفتر یکی از دوست هام رو ورق می زدم...شاید سال قبل بود که براش نوشته بودم.اما به نظر می اومد مال خیلی دورتر باشه...اون آرزوها...اون رویاها...نگاه که می کردم می دیدم چقدر عوض شدم...چقدر ساده گذشته...جایی یکی از آرزوهام رو پرسیده...گفتم روزی برم لندن... حالا یکسال گذشته و این آرزو برآورده شده...اگر این رو نمی نوشتم هرگز یادم نمی بود روزی این آرزو رو داشتم...برام مثل یک حسرت بود...دور و باورنکردنی...و اتفاق افتاد...اونقدر ساده که انگار همیشه همین نزدیکی بوده... شاید ۸۶ خیلی سختی ها داشت...بارها اونقدر ناراحت شدم که احساس می کنم هرگز اینقدر تحمل نکردم...از نظر درسی هم که همش پسرفت بود... عاشق این هستم که برای آینده برنامه ریزی کنم.اغلب بیشتر رویاگونه ست تا به واقعیت نزدیک باشه اما از کارهای مورد علاقه مه...برای همین دوست دارم برای سال آینده نقشه بریزم... درس هام رو سر و سامون می دم.اینجوری نمی تونه پیش بره...می دونم چقدر برام مهمه که توی همین چند ماهه باقی مونده نتیجه رو به نفع خودم برگردونم... **حالا که دارم درباره ی کل آینده م فکر می کنم، نمی دونم با تو باید چیکار کنم؟! تمومش کنم یا فکر کنم یک سال دیگه...امسال دیگه حتما می شه... پی نوشت : این، آخرین نوشته ی امسال خواهد بود.امیدوارم نوشته ی بعدی، که به حتم مدتی طولانی خواهد بود، توی دامین ثبت شده م باشه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:5 توسط بهاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 69 هستم.ماه شير و خورشيد.
دلم ميخواد اينجا جايي باشه كه هميشه دلم خواسته داشته باشم.جايي براي نوشتههام. |
| پیوندهای روزانه |
|
گزارش من در مجله ی زیگ زاگ جایزه رو بده بیاد ! عشق ها بی دلیل می آیند تولد یک زندگی 300 the movie اولين سرود ملي ايران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|