تبليغاتX
دختر خورشيد - No Comment !
 

همیشه دوست داشتم یه سایت داشته باشم.حالا یه خبر خوب در این باره خوندم و شدیدا وسوسه شدم دست به کار بشم.برام سخته احساس می کنم یه جوریه که من بلد نیستم! به هرحال این دفعه تصمیم خودم رو گرفتم.می تونم از همین دوستم راهنمایی هم بگیرم.

نقل مکان که کردم، یه دست حسابی به سر و روی اینجا می کشم! قالبش رو عوض می کنم...یه چیز دوست داشتنی می ذارم...رنگ اینجا رو دوست دارم.هر جا برم ترکیب رنگش بین سفید و زرد و نارنجی می شه.پیوند هام رو چک می کنم.خیلی ها هستن که می خونم، اما جای لینکشون خالیه.و خیلی ها برام وجود ندارن اما پیوند شدن به اینجا !

برای من دو نوع وبلاگ وجود داره.وبلاگ هایی که عاشق نوشته هاشون هستم...همیشه می خونم.ندیده عاشق نویسنده هاشون هم می شم.فکر می کنم حرف هم رو می فهمیم...به فکرشون احساس نزدیکی می کنم.معمولا فقط خواننده ی این دسته وبلاگ ها هستم و کمتر پیش می یاد کامنتی بذارم.اصلا دلیلی هم نمی بینم.انگار نباید حرفی زد.احساسات شخصی و خصوصی کسی که تو هم باهاش شریک می شی و این نیازی به بیان کردن نداره...انگار همه چیز بدون کلمات بین ما رد و بدل می شن...و انگار حس نوشته ها رو می گیرم...حس نویسنده ی خطوط رو...
دسته ی دوم وبلاگ های دوستان هستن.که ارتباط باهاشون دید و بازدیدیه.کسایی که بهشون سر می زنی تا حالشون رو بدونی.و اغلب برای این دسته کامنت هم می گذارم.برای اینکه باید نشون بدی حضورت رو.این یعنی برای دوستان وقت گذاشتن.

کامنت دونی اینجا رو بستم برای خواننده هایی مثل خودم که کمتر اهل نظر دادن هستن.از طرف دوستانم هم، با هم در ارتباط هستیم و نیازی به کامنت دونی نیست.اما اینجا رو که بازش کنی انگار دریچه های خصوصی افکار و وجودت رو باز کرده باشی رو به کسایی که نمی فهمنت و مدام سعی می کنن وارد زندگی خصوصیت بشن...احساس می کنم  دلم نمی خواد هیچ کس دیگه ای وارد دنیام بشه.انگار هیچ جای خالی وجود نداره...اینجا که باز باشه هر روز اسم های جدید می بینی...نه از خواننده های خودت...نه از دوستانت...از غریبه ها، از آدم های گذری...از کسایی که هیچ وقت کوتاه هم نمی یان ! چندبار شده اتفاقی با بعضی از این ها چت کردم.شروع می کنن استدلال کردن...همدردی های بی مورد...مثل اینکه برای تک تک کلماتی که نوشتی مجبور به توضیح باشی...و عجیب اصرار دارن که می فهمن ! این تویی که نمی فهمی چی نوشتی ! بعد تشخیص می دن سر خورده هستی...یا تنها...خوب نویس، اما افسرده...و بعد وقت نسخه ست ! باید تحمل کرد...زندگی زیباست...شقایق سرخ است...پرستوها کوچ می کنند...باد هوهو کنان می وزد... !
و خلاصه یه پیاده روی حسابی روی اعصاب آدم می کنن.این دسته از آدما انگار اصلا برام وجود ندارن.کمترین ارزشی براشون قائل نیستم. و اصلا اهمیت نمی دم اگر جوابشون رو ندم یا از توی لیست مسنجرم پاکشون کنم.حوصله ندارم بدیهیات رو برای کسی توضیح بدم.حوصله ی سر و کله زدن با هیچ کسی رو ندارم.

**پی نوشت برای خودم : دارم می رم سفر.این بار هیجان زده و هول نیستم.درست می دونم چه اتفاقی می افته.توی هواپیما می شینم و چندساعت بعد می رسم اونجا که تو هم هستی.و اون روز یا روز بعد هم رو می بینیم.این بار می شناسمت انگار.دیگه غریبه نیستی.برای همین نمی ترسم.جا نمی زنم. و نمی گم حالا زوده...شاید یه وقت دیگه...؟
فقط خیلی مشتاقم...تمام وجودم اشتیاق دوباره دیدنت رو داره...عجیب دلتنگ اون خنده هات هستم...وقتی تکیه می دادی به پشتی صندلی و پاهات رو دراز می کردی روی زمین و اون نگاه بی تفاوتت و بعد می خندیدی...این موقع ها بی نظیر بودی...تمام صورتت می خندید...چشم هات...گونه هات...و من انگار دوست داشتم تا ابد صورتت رو ببوسم...
فقط  هفت روز دیگه...

پی نوشت ۲: "سنتوری" رو دیدم.حالا همش با خودم می خونم من با تو خوشم تو خوشی با دل من...از دست من و تو غصه ها خسته می شن...
حساب من رو با بقیه یکی نکنید ها ! پولش امروز فردا جاری می شه به حساب آقای مهرجویی.

پی نوشت ۳: یه کادو برای کسی خریدم.وقتی آوردمش خونه مجبور بودم از چشم مادرم قایمش کنم.توی حیاط از جعبه ش درش آوردم تا توی کیفم جاش بدم.سه تا از تیغای شاخه گل باغچه رفتن توی دستم.و الان یه خط و چندتا نقطه ! افتاده پشت دست راستم.
مسخره اینجاست که اینقدر صمیمی نیستیم تا این رو براش تعریف کنم !

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 14:29  توسط بهاره |