![]() |
||
|
ای اهل انتفاضه
ای بنده ی مسلمان خدا تو پیروزی، تو پیروزی که برای خدا می جنگی تحمل کن، خدا تو را فراموش نخواهد کرد تو پیروزی ای مسلمان اهل بهشت بخدا تو پیروزی تو پیروزی بخدا تو پیروزی *** ای مردمان فلسطین بجنگید با دشمنان اسراییل که پیروزی حق شماست خداوند نگهدار شماست ای خدای هفت آسمان بندگان تو در خطرند به آن ها امید پیروزی ده و اضراعیل را به جنگ اسراییل ها بفرست پیروزی حق آن هاست مسجد الاقصی مال آن هاست ای مردمان فلسطین ای بنده های مسلمان خدا بجنگید که شما پیروزید بخدا شما پیروزید بخدا شما پیروزید *** این شعرها رو حدودا ده سالم که بوده گفتم ! دیروز اتفاقی توی یه دفتر قدیمی پیداشون کردم.واقعا یادم رفته بود که یه زمانی یک پا شاعر انقلابی بودم !! خوشم می یاد سبک نو هم کار می کردم ! اون شعر اول رو نگاه کنید !!! یه داستان هم درباره ی فلسطین اول های دفتر نوشتم ! شخصیت هاش رو هم اول معرفی کردم.بیاید آشنا شید با شخصیت های داستان من: آمنه : یک زن مبارز و فداکار ! ۳۱ سال / فلسطینی مریم : همسر ارژنگ، یک زن با ایمان و مبارز ! ۳۳ سال/ فلسطینی مینا : مادر نیما، همسر محمد، یک زن فداکار و با ایمان ! ۲۸ سال / آمریکایی (اینجا مثلا خواستم بگم همه ی آمریکایی ها هم که بد نیستن ! و من واقع بینم و اینا !! ) ... (به علت ازدیاد شخصیت ها مجبوریم کمی فاکتور بگیریم! بقیه باز یک تعداد مادر فداکار و مبارز هستند ! و شوهراشون که مبارز و با ایمان و شجاع هستند !) پل : فرمانده ی سپاه اسراییل ! مارکو : درجه دار اسراییلی ! جودی : دختر موشودایان !! و خودخواه و خودپسند !!! ... شروع داستان : "مریم حاضر شدی؟ دیر شد." مریم چادرش را سر کرد و گفت : برویم. حدود ۷۲ دقیقه (!!!!) در راه بودند.هنگامی که رسیدند، ارژنگ سه زنگ پی در پی یک تک زنگ و دو زنگ پی در پی را زد.سپس در باز شد.وارد شدند و بر سر جاهای خود نشستند.محمد شروع کرد: " سلام و خسته نباشید.بدون مقدمه بحث را شروع می کنیم." همه به محمد نگاه می کردند و منتظر بودند تا او حرفش را ادامه دهد. " بله دوستان عزیز و یاران شهاب ، ما در اینجا سخت تحت فشار هستیم.هر روز باید از گیرنده های داخل منزلمان شاهد بدبختی هموطنان عزیزمان باشیم (حالا نمی دونم چرا اینقدر کتابی حرف می زدن!!).من شما را خواستم تا با هم فکری بکنیم و بتوانیم نقشه ای بکشیم." اکبر گفت :"حتما خودت نقشه ای داری نه؟" محمد گفت : " متاسفانه این بار هرچقدر فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید. (مثل اینکه این مغر متفکرشون بوده ! حالا متاسفانه این بار فکری به ذهنش نرسیده دیگه ببینین چقدر شرایط حساس بوده!!!) می خواهم از شما کمک بگیرم." صابر : " باید طوری اسراییل ها را بترسانیم تا عقب بکشند.سپس یک نقشه ی عالی بکشیم." ارژنگ : " غیر از این راهی نداریم." مینا :" شاید اگر چند موشک را به اسراییل پرتاب کنیم فضا را نا امن کند و کمی آن ها بترسند." (این مشارکت زنان رو در جامعه نشون می ده و از این به بعد هرکسی گفت اسلام با نقش زن در اجتماع مخالفه، من با این داستان جوابش رو دادم!! )محمد: " آن ها که نمی دانند این موشک ها از اسراییل برایشان پرت شده است.می روند تلافی را سر فلسطینی های بی گناه می کنند." عباس : " تنها راه ما هواپیما است.چند هواپیما را بالای اقامت گاه اسراییل ها پرواز دهیم و سپش سقوط آزاد.نظرتان چیست؟!" چون محمد خلبان خوبی بود، مینا با ترس و لرز و اضطراب سرش را تکان داد و گفت : " نه، نه.بهتر است فکر دیگری بکنید." عرق از سر و صورت مینا می بارید.دچار لکنت شده بود.همه وضعش را درک می کردند.فاطمه : " نترس.کسان دیگری هم هستند که به هلاکت می رسند (این رسما پیشاپیش محمد رو به هلاکت رسوند!) مثلا هموطنان ما در فلسطین.آیا آن ها کار بدی کرده اند که حالا باید این همه شکنجه بکشند؟ نباید بترسی.پس ایمانت کجا رفته؟! (!!!!) از خدایت کمک بگیر." محمد:" فعلا بس است.فکر خیلی بدی هم نیست که.هست؟! نه؟! (ها؟! چی؟!) مینا بس کن دیگر.شهاب در سعی و تلاش است تا بتواند بر سر اسراییل ها فرود آید.مگرنه؟! (نیست؟! نیاید؟!! این محمد علاقه ی شدیدی به تاکید بر حرفاش از راه سوال های استفهامی داشته!) ... آیا با سقوط هواپیما موافقت می شود؟! آیا محمد این کار را انجام می دهد؟! بر سر مینا چه می آید ؟! آیا سرانجام اسراییل دست از آزار هموطنان عزیز فلسطین بر می دارد؟!! جواب همه ی این سوالات در ادامه ی داستان است ! برای گرفتن جواب باید کتاب رو بخرید دیگه ! متاسفانه این داستان رو تموم نکردم البته.تا یک جاهای خیلی خوبی رفتم ! یک سری قتل های پیچیده و ماجراهای معمایی پیش می یاد.اما دیگه حل نکرده، ولش کردم ! حیف شده.چون الان دیگه نمی دونم اون موقع چی توی سرم بوده برای پایان این داستان؟! چندتا داستان و شعر و نوشته ی دیگه هم توی این دفتر دارم.این دفتر، برای من خیلی عجیب بود.حاصل همه ی فکر های عجیب بچگیم توی اونه...من یک زمانی، فکر می کردم بچه ی واقعی پدر و مادرم نیستم.و از یه سیاره ی دیگه اومدم.شاید خیلی از بچه ها از این خیالات داشته باشن...اما من تمامش رو نوشتم.اسم پدر و مادر واقعیم و اسم سیاره ی خودمون...اسم خواهرا و برادرام....من هزاران خواهر و برادر داشتم ! و حتی زبان دیگه ای ساخته بودم که گاهی با اون با خودم حرف میزدم...فرهنگ لغت اون زبان رو توی این دفترم دارم...این دفتر با اون جلد سیاه پلاستیکیش مثل دفترچه ی ممنوع من...یکبار عموی کوچیکم دفترم رو پیدا کرد و خوند...هنوز نمی دونم چقدرش رو خوند.فکر می کنم باید فقط این داستان فلسطینیه اولش رو خونده باشه.من حرف هام رو آخر دفتر می زدم.اما یادم هست کلی گریه کردم...همش گریه می کردم و می گفتم بالاخره یه روزی می کشمش !! به نظرم این دفتر خیلی خصوصی بود.هیچ وقت نمی ذاشتم کسی ببیندش...مثل اینکه اگر کسی می فهمید دیگه راز من لو می رفت و اینکه از اون سیاره ی دیگه هستم...بعد از این ماجرا اما اونو به دخترخاله ی مادرم نشون دادم.تقریبا همسن بودیم و با هم دوستای صمیمی بودیم.همه چیز رو بهش گفتم...البته نه اینطور که واقعی باشن...مثل اینکه من اینطور نوشتم که انگار از سیاره ی دیگه ای هستم...و اون هم دفترم رو خوند و به من که گریه می کردم دلداری می داد که عموم نمی دونسته...و اشکالی نداره... بزرگ می شیم...اشتباه می کنیم...آزمایش می کنیم...تجربه می کنیم...اما دیگه هیچ وقت مثل کودکی خیال نمی کنیم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 15:6 توسط بهاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 69 هستم.ماه شير و خورشيد.
دلم ميخواد اينجا جايي باشه كه هميشه دلم خواسته داشته باشم.جايي براي نوشتههام. |
| پیوندهای روزانه |
|
گزارش من در مجله ی زیگ زاگ جایزه رو بده بیاد ! عشق ها بی دلیل می آیند تولد یک زندگی 300 the movie اولين سرود ملي ايران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|