تبليغاتX
دختر خورشيد -
 

بعضی وقت ها به خودمون فکر می کنم...قبل تر برام خوشایند بود.می تونستم ساعت ها به حرف های نگفته مون فکر کنم...به کارهامون...به چیزهای مشترکمون...و تصور کنم که همه اتفاق افتادن.
قبل تر، می تونستم با فکر کردن بهت نیرو بگیرم...که تا ابد به خاطرت صبر کنم...می تونستم از فکر کردن بهت شاد بشم...که تا ابد امید داشته باشم هر وقت ازت نه شنیدم...

حالا اما...دیگه خوشایندم نیست.
آزار می بینم...نازک می شم...و بعد هربار فکر کردن بهت هزار بار می شکنم...

حالا که به خودمون فکر می کنم فقط فاصله ها رو می بینم و تفاوت ها...عجیبه که روزی اینقدر برای هم مناسب بودیم...حالا انگار همه ی مثل هم بودن ها گم شدن...یا شاید هرگز نبودن...؟!

هیچ حرفی برای تو ندارم...پرم از حرف...از گفتن...و به تو که می رسم لال می شم انگار...
سرشارم از مهرت...بوسیدنت...در آغوش کشیدنت...و رو به روت که می ایستم انگار خالی ام از احساس...

دور همه چیز خط می کشم...می خوام مرز بکشم بین دنیای خودم و تو...می گردم دنبال دوستای قدیمیم...کارهایی که بلدم...چیزهایی که دوست دارم...حتما چیزی هست که ازش لذت ببرم بدون تو...

آماده م که ازت دور بشم...
انگار همون روز که تنها، سراسر اشک، با زلف نامجو، شب کردم...اون شب سرد که به یادت فقط نوشیدم و سیگار کشیدم...و توی دود سیگار و سردی شب جای خالی ت رو بیشتر از هر وقت حس کردم...آماده شدم...

حالا هزاران خاطره ازت دارم...از لمس کردن دست هات...عطر تنت...از آغوش تنگت...از بوسیدن جای انگشت هات روی کیبورد، صبحی که نبودی...
صدها عکس...بی شمار در یادم...
و یک زخم...عمیق و دردناک...مثل اینکه روحم خراش خورده باشه...از اون صدای دیگه...شوخی های تو...و اون خنده های دور...نفهمیدی چقدر حسودم...هیچ چیزت مال من نیست...و تمام حسادتم برای توست...چقدر حرف زدین...؟! چند ساعت...؟! چند دقیقه...؟! برای من چندسال گذشت...

هنوز متعلق به تو هستم...و سراپا تمنا برای دل کندن ازت...
ترکت می کنم...قلبم همیشه به یادت خواهد بود...از خودم جدا خواهمش کرد...تمام دوست داشتن هام رو جا خواهم گذاشت برای تو...
و خودم، ترکت خواهم کرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 21:3  توسط بهاره |