![]() |
||
|
بعضی وقت ها به خودمون فکر می کنم...قبل تر برام خوشایند بود.می تونستم ساعت ها به حرف های نگفته مون فکر کنم...به کارهامون...به چیزهای مشترکمون...و تصور کنم که همه اتفاق افتادن.
قبل تر، می تونستم با فکر کردن بهت نیرو بگیرم...که تا ابد به خاطرت صبر کنم...می تونستم از فکر کردن بهت شاد بشم...که تا ابد امید داشته باشم هر وقت ازت نه شنیدم... حالا اما...دیگه خوشایندم نیست. حالا که به خودمون فکر می کنم فقط فاصله ها رو می بینم و تفاوت ها...عجیبه که روزی اینقدر برای هم مناسب بودیم...حالا انگار همه ی مثل هم بودن ها گم شدن...یا شاید هرگز نبودن...؟! هیچ حرفی برای تو ندارم...پرم از حرف...از گفتن...و به تو که می رسم لال می شم انگار... دور همه چیز خط می کشم...می خوام مرز بکشم بین دنیای خودم و تو...می گردم دنبال دوستای قدیمیم...کارهایی که بلدم...چیزهایی که دوست دارم...حتما چیزی هست که ازش لذت ببرم بدون تو... آماده م که ازت دور بشم... حالا هزاران خاطره ازت دارم...از لمس کردن دست هات...عطر تنت...از آغوش تنگت...از بوسیدن جای انگشت هات روی کیبورد، صبحی که نبودی... هنوز متعلق به تو هستم...و سراپا تمنا برای دل کندن ازت... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 21:3 توسط بهاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 69 هستم.ماه شير و خورشيد.
دلم ميخواد اينجا جايي باشه كه هميشه دلم خواسته داشته باشم.جايي براي نوشتههام. |
| پیوندهای روزانه |
|
گزارش من در مجله ی زیگ زاگ جایزه رو بده بیاد ! عشق ها بی دلیل می آیند تولد یک زندگی 300 the movie اولين سرود ملي ايران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|