تبليغاتX
دختر خورشيد - حالم خوب نیست
 

سرما خوردم.و هنوز بعد از دو هفته تک سرفه می زنم و صدام گرفته.
سرماخوردگی که اینجوری طولانی می شه، فکر و اعصاب آدم رو هم مریض می کنه.نگاه می کنم می بینم الان چند روزه نمی تونم درست حرف بزنم؟! چند وقته هرجا می رم یه جعبه دستمال کاغذی زیر بغلمه؟!

دیروز هم به همون دلایل بالا، و دلایل روحی دیگه، از اون روزای بد بود.که گرفته ای...ناراحتی...عصبانی ای...و آماده ی پاچه گرفتن.کلاس زبانم هم نرفتم.از خونه زدم بیرون...یه تاکسی گرفتم و یه دور زدم و بر گشتم...تو راه از کنار یه بانک رد شدم.دو تا پسر جلوش وایساده بودن.سرم پایین بود و اخمام تو هم...که صدای یکیشون اومد:  این بانک رو می ندازم پشت قباله ت ! ازشون رد شدم و نمی فهمم کدومه.به شدت احساس اعصاب خوردی می کنم که نمی فهمم انگار دست خودم نیست و اخمام باز می شه...و چند قدم دیگه بی اختیار لبخند می زنم...!

خونه که می رسم، کسی نیست.می شینم پشت کامپیوتر و شروع می کنم گشت زنی...و کشیده می شم توی ایمیلای قدیمی...
و بعد ناخودآگاه می رم سراغ نامه های تو...می دونم ناراحت خواهم شد.حوصله ی خاطرات قدیمی رو ندارم.روحیه ی دوباره جواب هات رو خوندن رو ندارم...می رم عقب تر...قبل از اینکه حرف بزنیم...قبل از اینکه بشناسمت... نگاه می کنم به اون نوشته ها و سعی می کنم یادم بیارم کی این ها رو گفته...؟! من...؟! می خونم و می خندم...یادم هست...اون نامه ها...اون شوخی ها...اون اصرار ها...و بعد می رسم به جواب های تو...که گفتی نیستی...گفتی بن بستی...نیازی به دوباره خوندن جواب خودم ندارم.یادم هست.گفتم من از هر بن بستی بالا می کشم...حالا بیا ببین چطور سال هاست پشت بن بست دیوار تو موندم...

چرا حالم خوب نمی شه...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 15:27  توسط بهاره |