![]() |
||
|
سرما خوردم.و هنوز بعد از دو هفته تک سرفه می زنم و صدام گرفته.
سرماخوردگی که اینجوری طولانی می شه، فکر و اعصاب آدم رو هم مریض می کنه.نگاه می کنم می بینم الان چند روزه نمی تونم درست حرف بزنم؟! چند وقته هرجا می رم یه جعبه دستمال کاغذی زیر بغلمه؟! دیروز هم به همون دلایل بالا، و دلایل روحی دیگه، از اون روزای بد بود.که گرفته ای...ناراحتی...عصبانی ای...و آماده ی پاچه گرفتن.کلاس زبانم هم نرفتم.از خونه زدم بیرون...یه تاکسی گرفتم و یه دور زدم و بر گشتم...تو راه از کنار یه بانک رد شدم.دو تا پسر جلوش وایساده بودن.سرم پایین بود و اخمام تو هم...که صدای یکیشون اومد: این بانک رو می ندازم پشت قباله ت ! ازشون رد شدم و نمی فهمم کدومه.به شدت احساس اعصاب خوردی می کنم که نمی فهمم انگار دست خودم نیست و اخمام باز می شه...و چند قدم دیگه بی اختیار لبخند می زنم...! خونه که می رسم، کسی نیست.می شینم پشت کامپیوتر و شروع می کنم گشت زنی...و کشیده می شم توی ایمیلای قدیمی... چرا حالم خوب نمی شه... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 15:27 توسط بهاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 69 هستم.ماه شير و خورشيد.
دلم ميخواد اينجا جايي باشه كه هميشه دلم خواسته داشته باشم.جايي براي نوشتههام. |
| پیوندهای روزانه |
|
گزارش من در مجله ی زیگ زاگ جایزه رو بده بیاد ! عشق ها بی دلیل می آیند تولد یک زندگی 300 the movie اولين سرود ملي ايران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|