تبليغاتX
دختر خورشيد - ٌWalking In London Street
 

حدود یه ماه پیش بود که برای یه سفر سه هفته ای رفتم لندن.و حالا انگار تازه فرصت کردم که درباره ش فکر کنم و بنویسم.

تمام مدتی که دنبال کارای سفر بودیم، تا بعد از گرفتن ویزا هم خیلی آروم بودم.خوشحال اما شادی کنترل شده.انگار اتفاق مهمی نیست...یا شاید هم ناباوری بود. شب آخر، خونه ی عموم تهران بودیم.دیر وقت بود و ساعت ۴ صبح باید پا می شدیم که بریم فرودگاه.و من فکر می کنم اون شب به زور سه ساعت خوابیدم...انگار تمام هیجان و اضطراب پنهان شده ی این مدت با هم بهم هجوم آورده باشن.سعی می کردم به چیزی فکر نکنم و بخوابم.اما مدام صدای توی ذهنم می گفت فردا این موقع ها کجایی...؟ و دوباره بهم می ریختم ! غلت می زدم...چشمام رو به زور می بستم و دوباره از نو...

توی هواپیما کنار یه پیرمرد نشسته بودم که بعدا فهمیدم مقیم اونجا بود.مهربون بود و به من یاد داد چجوری از گوشی استفاده کنم تا صدای تلویزیون رو بشنوم. چون مدام از گوشم می افتاد  و دیگه حسابی داشتم خجالت می کشیدم.طوری که اصلا بی خیالش شدم.اما به هرحال اون دوباره و چندباره بهم نشون داد تا بالاخره درست شد.غذای هواپیما رو دوست نداشتم.خوابم نمی برد.آروم تر بودم.مثل اینکه بدونی کار از کار گذشته و هیچ چیز به اختیار تو نیست.مثل تسلیم شدن...

شب اول، با هم سفرهام که تازه اونجا با هم آشنا شدیم، رفتیم گردش. کنار رودخونه تیمز ( thames) قدم زدیم.از کنار چرخ و فلک بزرگ رد شدیم و جلوی ساعت بیگ بن عکس گرفتیم...
شهر قشنگ بود. همه جا آزادی رو می دیدی.و هرچند می گفتن لندن شهر خطرناکیه، امنیت رو حس می کردی.اونجا که بودم فکر کردم، بدبخت ترین مردم اون ها، باز خوشبخت هستن.خیلی مهمه که آزاد باشی.وقتی قدم می زنی، هیچ کس به تو کاری نداره.احساس راحتی، اعتماد به نفس، ... همه ی چیزهایی که ما همیشه اینجا ازش محروم هستیم.

اولین تجربه ی سفر خارجی بود.
اولین تجربه ی سفر تنها بود.
اولین تجربه ی سفر خارجی تنها بود !
و برای همه ی این سه تا، از خوشایندترین تجربه هام بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 14:35  توسط بهاره |