تبليغاتX
دختر خورشيد - نامه ای به کودک درون
 

دو هفته ست مدرسه ها تعطیل شده. و به طبع، من هم خیلی حالم خوبه ! گاهی فکر می کنم اگر مدرسه نبود، تا با تعطیل کردنش بشه این همه خوشحال شد، اونوقت زندگی خیلی سخت تر می گذشت!

بیشتر از یک ماهه که همه چیز رو تعطیل کردم.درس ها به کنار، کلاس های کنکورم رو هم نرفتم.و حالا که برگشتم، هنوز دست رو دست گذاشتم.جالبه با این همه خیلی راضی ام.ذهنم مرتبه.انگار می دونم دقیقا می خوام چیکار کنم.برای چیزایی که دوست دارم برنامه ریزی می کنم.کارای شخصیم...و بعدا بالاخره عمل می کنم!

این روزها خیلی به بچه م فکر می کنم...
با هم مسافرت می ریم...حرف می زنیم...بازی می کنیم...و گاهی هم دعوا...و خیلی، خیلی، خیلی دوستش دارم.گاهی دلم می خواد این ها رو بنویسم تا روزی بخونه.که من این سال ها، خیلی قبل از به وجود اومدنش، بهش فکر کردم و دوستش داشتم.
اغلب تصویری از پدرش ندارم.مثل اینکه کارش فقط حامله کردن من بوده ! اما به هرحال من بچه م رو دوست دارم چون اون خاطره ی پدرشه...بنابراین باید اینجوری باشه که کسی که من دوستش دارم، من رو با این بچه ی توی شکمم، تنها می ذاره.و من تصمیم می گیرم نگهش دارم.چون هنوز اون رو دوست دارم و این بچه تنها یادگاری و امید من به زندگی خواهد بود...
برای همین کمی خودخواهانه دوست دارم که پسر باشه.تصور می کنم ساااال های دور، که اون دیگه برای خودش مردی شده، و من در بستر مرگ هستم، بالای سرم ایستاده...و من به اسم پدرش صداش می کنم...اون قدش...چهره ش...لبخندش...و نگاهش...درست مثل پدرش شده...

ولی اگر هم دختر باشه، من دوستش خواهم داشت.به نظرم پدرش همیشه دخترها رو دوست داشت.جوری تربیتش می کنم که از اون تیپ دخترهایی باشه که اگه پدرش می دید عاشقش می شد...

کودکم رو دوست دارم چون از وجود پدرش و خودمه.و به خاطر خودش...چون بعد از رفتن پدرش، تنها دلیل زنده بودنمه.عاشقت هستم کوچولوی من.

پی نوشت: احساس بدی دارم که بعدها که دخترم این رو بخونه، چه احساسی خواهد داشت؟ برای همین،
دو کلمه با دخترم: عزیزم تو قشنگ ترین، باهوش ترین و بهترین دختری هستی که می تونه وجود داشته باشه.تو همون دختری هستی که پدرت همیشه دوست داشته.جذاب و دلربا.
و در عین حال، حالا که این ها رو می خونی خودت هم زن هستی و می تونی بفهمی که منظورم از اینکه دلم می خواد پسر باشه، برای تداعی تصویر پدرش بوده.اما این ذره ای از مهر من به تو کم نمی کنه.تو تک تک رفتارهات، حرکاتت و بیانت من رو به یاد اون می ندازه.به خاطر این هیچ وقت فکر نکن که من ذره ای، احساس کرده باشم که کاش پسر بودی.

پی نوشت ۲:
دو کلمه با پسرم: عزیزم، مرد کوچولوی من، تو درست مثل پدرت هستی.همون قدر جذاب و باهوش.خیلی دوستت دارم.تو نه تنها ظاهرت بلکه وجودت مثل پدرته. اگر مادرت نبودم، حتما عاشقت شده بودم.

پی نوشت ۳: با این حرف می زنی، فک می کنی اون ناراحت می شه.به اون یه چیزی می گی فکر می کنی حالا این یکی چی فکر می کنه؟! خدایا این حس مادری کشت دیگه من رو!
دو کلمه با فرزندانم: دلبندان من، عزیزانم، برای من هر دوتون شیرین و دوست داشتنی هستید.و از وجود پدرتون، تنها کسی که واقعا عاشقش شدم.و برای من بین شما هیچ فرقی نیست.دوستتون دارم.

پی نوشت ۴:
برای همسرم: واقعا امیدوارم وقتی بچه ها این رو می خونن تو هم کنارم باشی.و هرگز ترکم نکرده باشی.همیشه عاشقت هستم.تو تنها مردی هستی که می شه همیشه عاشقش بود. به اندازه ی تمام وجودم، دوستت دارم.

امضا: همسری فداکار، و مادری دلسوز !

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:48  توسط بهاره |