![]() |
||
|
دو هفته ست مدرسه ها تعطیل شده. و به طبع، من هم خیلی حالم خوبه ! گاهی فکر می کنم اگر مدرسه نبود، تا با تعطیل کردنش بشه این همه خوشحال شد، اونوقت زندگی خیلی سخت تر می گذشت!
بیشتر از یک ماهه که همه چیز رو تعطیل کردم.درس ها به کنار، کلاس های کنکورم رو هم نرفتم.و حالا که برگشتم، هنوز دست رو دست گذاشتم.جالبه با این همه خیلی راضی ام.ذهنم مرتبه.انگار می دونم دقیقا می خوام چیکار کنم.برای چیزایی که دوست دارم برنامه ریزی می کنم.کارای شخصیم...و بعدا بالاخره عمل می کنم! این روزها خیلی به بچه م فکر می کنم... ولی اگر هم دختر باشه، من دوستش خواهم داشت.به نظرم پدرش همیشه دخترها رو دوست داشت.جوری تربیتش می کنم که از اون تیپ دخترهایی باشه که اگه پدرش می دید عاشقش می شد... کودکم رو دوست دارم چون از وجود پدرش و خودمه.و به خاطر خودش...چون بعد از رفتن پدرش، تنها دلیل زنده بودنمه.عاشقت هستم کوچولوی من. پی نوشت: احساس بدی دارم که بعدها که دخترم این رو بخونه، چه احساسی خواهد داشت؟ برای همین، پی نوشت ۲: پی نوشت ۳: با این حرف می زنی، فک می کنی اون ناراحت می شه.به اون یه چیزی می گی فکر می کنی حالا این یکی چی فکر می کنه؟! خدایا این حس مادری کشت دیگه من رو! پی نوشت ۴: امضا: همسری فداکار، و مادری دلسوز ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:48 توسط بهاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 69 هستم.ماه شير و خورشيد.
دلم ميخواد اينجا جايي باشه كه هميشه دلم خواسته داشته باشم.جايي براي نوشتههام. |
| پیوندهای روزانه |
|
گزارش من در مجله ی زیگ زاگ جایزه رو بده بیاد ! عشق ها بی دلیل می آیند تولد یک زندگی 300 the movie اولين سرود ملي ايران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|