تبليغاتX
دختر خورشيد - دنیای سفید من
 

نشستم پای کامپیوتر و پرده رو کنار زدم.برف می باره.نرده های بالکن از خیسی قرمزتر شدن و آجرای زرد ساختمون نیمه کاره انگار رنگ پریده ن.هرجا رو نگاه کنی اول سفیدی می بینی و بعد شاخه های درخت تازه هرس شده همسایه ی بغلی و نرده های سفید روی دیوار که یه وقتی شاخ و برگ درخت همسایه همش رو پوشونده بود.

دلم می خواد تصمیم جدی ای برای زندگیم بگیرم.الان ۱۷ سالمه و دلم می خواد دقیقا بدونم می خوام چیکار کنم؟
همیشه کارای نیمه تموم دارم.اونم برای تفریح ! دوست دارم جدی بشم.دلم می خواد احساس موفقیت کنم.دوست دارم دنبال چیزی برم و بهش برسم...
با مادرم صحبت کردم.گفتم برای من درس و مدرسه اولویت آخره زندگیمه.گفتم چیزی که من می خوام راه دیگه ای داره.همیشه برای رسیدن به خواسته ها یه راه نیست.گفتم دوست دارم کار کنم، برنامه بسازم، گزارش بنویسم، زبان بخونم...و درس رو فقط بگذرونم... . آدم بچه تر که هست، سالای اول مدرسه، دنیاش فقط مدرسه ست.و درس خوندن تنها کاریه که باید انجام بده.خوب بخونه خوشحال می شه و نمره ی کمی بگیره عصبانی...اما بزرگتر که می شی کم کم دنیات هم فرق می کنه...بزرگ و بزرگ تر می شه...طوری که تو، توش مثل یه آدم کوچولویی.می خوای همه جاش بری...همه چیز رو ببینی...بچشی...تجربه کنی. اونوقت احساس می کنی توی درسی نمره ی کمی گرفتن چه جایی توی دنیات داره؟! برای بعضی ها مهمه.برای من اما...هیچ جایی نداره.دوست ندارم چیزی بخونم که برای من اهمیتی نداره و وقتی رو مجبور باشم براش بذارم که می تونم به بطالت بگذرونم و حداقل زندگی شخصی خودم باشه.
حالا یه سری کار نیمه تموم دارم.خیلی جدی. دوست دارم به کارام فکر کنم و همش براشون برنامه ریزی کنم.دلم می خواد همش فکر کنم سال دیگه چجوریه؟! دانشجو شدم...عضو انجمن صنفی روزنامه نگاران...و به طور حرفه ای با رادیو کار می کنم... فکر کردنش رو هم دوست دارم.کاش کمی تکون هم می خوردم!

همین طور برف می باره...آسمون که اینطور سفید می شه فکر می کنم همه ی دنیا سفیده و خیلی راحت می شه به چیزهای دوست داشتنی فکر کرد و آینده و همه چیز همون طور بشه که می خوای.
و چقدر من خوشبختم !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 12:43  توسط بهاره |