![]() |
||
|
زنی رو می شناختم که از همسرش جدا شده بود.عاشق کارش بود و نمی تونست ازش دل بکنه.شوهرش گفته بود کارت رو به من ترجیح می دی.و زن سکوت کرده بود.می دونست که درست می گه.از هم جدا شدن.مرد رفته بود کانادا. زن رو هم برده بود.دوستش داشت.زن برگشته بود.عاشق کشورش بود.
دوستانی داشت.معاشرت می کرد.خرید می رفت.سفر می کرد.و در نهایت بر می گشت به کشورش.و سر کارش. از زندگیش لذت می برد.عشقش چیزهایی بود وابسته به خودش.چیزهایی که به خاطرش از همه کس و همه چیز می گذشت و احساس نگرانی نمی کرد.چیزهایی که می خواست رو داشت. عشق خاک...عشق کار... خوشبختی یعنی این.عاشق چیزهایی باشی که ثابتن. و حماقت یعنی عاشق اشیا و موجودات متحرک شدن.چیزهایی که باید برای رسیدن بهشون از خودت بگذری و در نهایت اونا همیشه دورتر می شن. و من یکی از همین احمق ها هستم. احساس پوچی می کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 15:54 توسط بهاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 69 هستم.ماه شير و خورشيد.
دلم ميخواد اينجا جايي باشه كه هميشه دلم خواسته داشته باشم.جايي براي نوشتههام. |
| پیوندهای روزانه |
|
گزارش من در مجله ی زیگ زاگ جایزه رو بده بیاد ! عشق ها بی دلیل می آیند تولد یک زندگی 300 the movie اولين سرود ملي ايران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|