تبليغاتX
دختر خورشيد - داستان زندگی یک زن
 

زنی رو می شناختم که از همسرش جدا شده بود.عاشق کارش بود و نمی تونست ازش دل بکنه.شوهرش گفته بود کارت رو به من ترجیح می دی.و زن سکوت کرده بود.می دونست که درست می گه.از هم جدا شدن.مرد رفته بود کانادا. زن رو هم برده بود.دوستش داشت.زن برگشته بود.عاشق کشورش بود.
دوستانی داشت.معاشرت می کرد.خرید می رفت.سفر می کرد.و در نهایت بر می گشت به کشورش.و سر کارش. از زندگیش لذت می برد.عشقش چیزهایی بود وابسته به خودش.چیزهایی که به خاطرش از همه کس و همه چیز می گذشت و احساس نگرانی نمی کرد.چیزهایی که می خواست رو داشت.
عشق خاک...عشق کار...

خوشبختی یعنی این.عاشق چیزهایی باشی که ثابتن.
مثل خاک...و می تونی با برگشتن بهش خوشحال بشی.
یا وجودشون متعلق به خودته.مثل کار...اینطوری با کارت زندگی می کنی.و ازش لذت می بری.

و حماقت یعنی عاشق اشیا و موجودات متحرک شدن.چیزهایی که باید برای رسیدن بهشون از خودت بگذری و در نهایت اونا همیشه دورتر می شن.

و من یکی از همین احمق ها هستم.
فهمیدنش کشف بزرگی نیست.سخت نیست که متوجه بشی اشتباه کردی.ادامه ندادن اشتباهاست که سخته...تقریبا غیر ممکن.همیشه آویزون امیدهای واهی هستی که وجود ندارن. و تلاش های بیهوده ی اضافی.و اینکه همیشه می دونی همه چیز تموم شده ست...

احساس پوچی می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 15:54  توسط بهاره |