![]() |
||
|
درست مثل خوابه.اونقدر باور نکردنی که حتی ذوق زده نمی شی یا هیجان زده...خوشحال نیستی...یا در شوک...آرومی. و فقط منتظری تا بیدار شی.
در همین آرامش، من منتظرم تا از خواب بپرم.و اونوقت می دونم که باید از خیلی قبلتر چشمام رو باز کنم....شاید سال ها قبل...شاید کودکی...شاید هم باید دوباره متولد بشم ؟ می دونم که باید اونقدر دور باشه که هیچ چیز رو به یاد نیارم... تصور کن دریچه ای به روت باز بشه بدون اینکه هرگز بهش فکر کرده باشی.و بعد تمام مسیر زندگیت رو تغییر بده.اونوقت درحالیکه تو فکر می کنی این نهایت خوش اقبالیه که هرگز می تونه به کسی روی بیاره، دریچه به تدریج بازتر بشه...و می بینی هنوز نیمه ی نور نتابیده بود و تو چشمات رو از شدت روشنایی تنگ کرده بودی. این فکریه که وقتی چمدونم رو روی زمین فرودگاه هیترو می کشم تا وقتی کنار رودخونه ی تایمز از سرما زیپ کاپشنم رو تا آخر بستم و وقتی روی مبل راحتی بین جمع کوچیکی، نشستم توی خونه ی کسی که باورم نمی شه شنونده ی حرفاش هستم، توی ذهنم آروم می چرخه...و هر لحظه منتظرم تا لحظه ی بیداری برسه. می دونم که نمی تونه واقعیت داشته باشه...آرومم...اما فقط خواب شیرینیه و دلم نمی خواد تموم بشه...این بهترین خوابیه که دیدم...دوست ندارم بیدار شم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 20:44 توسط بهاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 69 هستم.ماه شير و خورشيد.
دلم ميخواد اينجا جايي باشه كه هميشه دلم خواسته داشته باشم.جايي براي نوشتههام. |
| پیوندهای روزانه |
|
گزارش من در مجله ی زیگ زاگ جایزه رو بده بیاد ! عشق ها بی دلیل می آیند تولد یک زندگی 300 the movie اولين سرود ملي ايران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|