تبليغاتX
دختر خورشيد - ذهن عجيب
 

كارنامه‌ها رو دادن.با توجه به گندايي كه من زدم خيلي عالي بود!جدا باورم نميشه.اين همه افتضاح بالا بياري و اين معدلو بگيري؟!(خيلي نمره‌ي افتضاحيه منتها من انتظار مردودي داشتم!!)همين اتفاقا كه هميشه هم برام پيش مياد باعث ميشه شك نكنم كه يه استعداد درخشاني دارم.اغلب با خودم فكر مي‌كنم لياقت من خيلي بيشتر از اين حرفاست...كشف نشدم...به نظرم مياد براي همينه كه هميشه اينقدر رويايي هستم.فرصت‌ها رو از دست ميدم بدون اينكه متوجه بشم.چون هميشه توي ذهن خودم بهترين فرصت‌ها رو دارم...احساس مي‌كنم روزي ميرسه...در آينده‌اي دور...كه من پي به دنياي واقعي خواهم برد.روزي كه جز افسوس چيزي برام باقي نمونده.شايد در بستر مرگ باشم و هرگز فرصتي براي جبران پيدا نكنم...شايد هرگز طعم واقعي زندگي رو نچشم...
ولي حتي اين پايان سياه هم باعث نمي‌شه به خودم بيام.پذيرش دنيايي كه توش پرواز مي‌كنم برام راحت‌تره تا دنياي كه توش قدم مي‌زنم.
گاهي وقت‌ها كه يكي از دوستام ناراحته و دلداريش مي‌دم...وقتايي كه سركلاس هستم و به حرفاي معلم گوش مي‌دم...يا زماني كه جلوي تلوزيون نشستم و سريالي رو نگاه مي‌كنم...انگار كه خودم نيستم.فكر مي‌كنم دارم از بيرون به اون دختر نگاه مي‌كنم.وقتي همه‌ي دغدغه‌هاي يه دختر ۱۶ ساله رو دارم...وقتي كه به نظر مياد از هميشه طبيعي‌ترم...اونوقت‌ها به خودم شك مي‌كنم.اين منم؟
اونقدر توي روياهاي خودم فرو رفتم كه حالا احساس مي‌كنم دارم غرق مي‌شم.ولي دست و  پا نمي‌زنم.هيچ تلاشي نمي‌كنم.حتي خودم رو بيشتر فرو مي‌برم.
بعضي وقت‌ها دلم مي‌خواد قدم بزنم...به آسمون نگاه كنم...به اطرافم...به دنياي واقعي...اما بي‌فايده‌ست.پاهاي من هستند كه قدم مي‌زنن...چشم‌هاي من هستند كه مي‌نگرند...فكر من نه راه مي‌ره، نه مي‌بينه.فقط پرواز مي‌كنه...
ميدونم كه زمان رو به سرعت از دست مي‌دم...شك ندارم كه هيچ پخي نمي‌شم...مثل روز برام روشنه كه روزي به خودم ميام كه خيلي ديره...
ولي اهميتي نداره.من همين الانم به هرچي مي‌خوام رسيدم.توي ذهنم من هركاري كه بخوام مي‌كنم...به هرچيزي كه بخوام مي‌رسم.

پي‌نوشت:درباره‌ي پست قبلي بگم كه نه ۴شنبه و نه ۵شنبه كسي رو نديدم.خدا رو شكر!

پي‌نوشت ۲:لطفا در قسمت نظرخواهي،آدرس سايتتون رو در قسمت "وب‌سايت" بنويسيد نه پست الكترونيك!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 13:29  توسط بهاره |