تبليغاتX
دختر خورشيد - تصمیم کبری !
 

یک هفته از آبان گذشته تصمیم می گیرم کنکور زبان شرکت کنم.
می رم قلم چی و برنامه ی آزمون هام رو از هنر به منحصرا زبان تغییر می دم.زنگ می زنم به دبیر زبان و باهاش صحبت می کنم.برادرم شاگردش بوده و فامیلم رو می شناسه.می گه دیر نیست؟ می گم برای همین باهاش تماس گرفتم که ببینم چیکار باید بکنم؟ قرار می ذاره برم پیشش. می رم آموزشگاه و ساعت کلاسا رو بهم می ده.و می گه جلسه ی بعدی که می رم سر کلاس لیست کتابا رو بهم می ده.
پنج شنبه روز تکلیفه. فقط می پرسه.می رم می شینم.به یکی از شاگردا می گه لیست کتاب هاش رو بهم بده.و بعد رو می کنه به طرف خودم و از برادرم می پرسه که کجا قبول شده؟ می گم.سرش رو به علامت تایید تکون می ده و می گه ولی به خودت نمی خوره دودی از کنده ت بلند شه... دخترا می گن چرا؟ می گه نمی دونم به قیافه ش نمی یاد...یکی می گه مگه به قیافه ست؟ میگه نه البته باید چند جلسه بگذره تا بشناسم. لبخند می زنم و می گم چند جلسه تابستون باهاش کلاس داشتم.شما ازم تعریف می کردین.خیلی شاگرد خوبی بودم... اخم می کنه و می گه اون باید بگه کی خوبه کی بد.
لیست رو که می گیرم می خوام برم کتابا رو بخرم. می یاد جلوم و می گه با ما می تونی کنار بیای؟ چند نفری می خندن...لبخند می زنم و زیر لبی می گم چرا...؟ به بقیه نگاه می کنه...چرا؟ خب به هرحال باید با هم کنار بیایم...دخترا از پشت می گن گریه نمی کنی؟! خودش با یه لبخند کمرنگ می پرسه نازک نارنجی که نیستی؟ شنیدم دبیر خشنیه. یادم اومد تابستون شاگرداش می گفتن می زدشون...سعی می کنم لبخند بزنم...نه...

ساعت پنج و نیم می رسم سر کلاس.هنوز دبیر نیومده.یکی از دخترای آشنا رو می بینم.سال اول توی یه دبیرستان بودیم.وقتی می فهمه منحصرا هستم به شوخی غر می زنه.بهش اطمینان می دم که من درس نمی خونم.رقیب محسوب نمی شم! یکی دیگه از دوستام می یاد و پشت سرم می شینه.با یه ربع تاخیر دبیر می یاد.دو تا از شاگرداش که امسال قبول شدن براش گل آوردن.ازش تشکر می کنن و می رن.کمی ازشون تعریف می کنه.من رو که می بینه یاد برادرم می افته.دوستم از پشت می گه دوستم که می گفتم اینه ها آقای() . تقریبا می یاد نزدیک و می گه می شناسم.برادرش شاگردم بوده...ولی فکر نمی کنم باهاش کنار بیام... لبخند می زنم...چرا؟ رو به طرف دوستم می گه برادرش قبول شده فکر کرده خودش هم قبول می شه. زورکی می خندم...می ره به طرف جلوی کلاس، در حالیکه کتابش رو دستش گرفته می گه اگر از ما خوشش می اومد از تابستون می اومد. آهان پس مشکل اینه ! واقعا لبخند می زنم...گفتم که می خواستم کنکور هنر شرکت کنم.تازه تصمیمم رو عوض کردم. شونه هاش رو بالا می ندازه و با بی اعتنایی درس رو شروع می کنه.ازشون نمی پرسه.هرچند همه خوشحال می شن، درعین حال باورشون نمی شه.می خنده می گه حالا این علوی نترسه بگه چقدر () اخموئه ! همه می خندیم.

روی درس رو می خونه و معنی می کنه.دخترا مترادف کلمه ها رو می گن و روی وایت برد می نویسه.نقش دستوری کلمه ها رو توضیح می ده و گاهی تک سوالی می پرسه.بعضی ها توی جواب دادن از هم سبقت می گیرن.
یه جمله رو می خونه : know emergency telephon numbers (doctor, hospital, police ... می پرسه police, is یا are? چند نفر پراکنده جواب می دن...is...are...دختر بغل دستیم می گه is...برمی گیرده طرف من علوی police is یا are? من من می کنم...is... سرش رو تکون می ده.بر می گرده طرف وایت برد و می گه police are... رو به جمع می پرسه مفردش چیه؟ police man ...خدای من چقدر خنگم...چطور این رو اشتباه جواب می دم؟!... احساس می کنم ته دلم خالیه...ساعت 7 کلاس تموم می شه.شاگردای منحصرا باید بمونن تا 8.به همه تاکید می کنه که خواهد پرسید و تهدید هم می کنه...چند نفر می گن نمی رسن...می گن به خاطر من نپرسه...با خنده به من اشاره می کنه می گم شاید فراریش دادم...همه می خندن...

از کلاس که می یام بیرون هوا تاریکه.می رم سمت دیگه ی خیابون تاکسی بگیرم.تو راه با خودم می گم خوشش از من نمی یاد...؟ کافیه چند جلسه بگذره بهش ثابت می شه من چقدر از شاگردای دیگه ش بهترم...خوشش می یاد...باهام شوخی می کنه...شوخی می کنه ولی تضعیف روحیه هم می کنه...فکر می کنم ولی من دوستش دارم...باهام شوخی می کنه.

یک هفته از آبان گذشته خیلی دیره برای تصمیم گیری.تمام وجودم اضطرابه...با درسای پیش دانشگاهیم کنار نمی یام.از اول سال فیزیک و دیفرانسیل و گسسته رو نخوندم...کارای دیگه م هم رو هم مونده...یه سری درس دیگه رو باید تا آخر این ماه تموم کنم...و این روزا خیی عصبی ام...ناراحت، عصبانی و آماده به گریه...
و از تو از توی لعنتی...نمی دونم چطور می تونی اینقدر بدجنس باشی؟ اگر خوشت از من نیاد، نمی تونی متنفر هم باشی. من خیلی دختر خوبی هستم...به درک که تو نمی فهمی.دلم می خواد گردنت رو فشار بدم...اونقدر که جای چنگ هام روی گردنت بمونه...و بعد...ببوسمت...پیشونیت رو...گونه هات رو...لب هات رو...گردنت رو...و در آغوشت بگیرم و فشارت بدم...کلا آدم خودخواهی هستی...و من عاشقت هستم...به درک که توی نفهم اینو نمی فهمی.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 23:7  توسط بهاره |