تبليغاتX
دختر خورشيد - عشق اتوبوسی
 

وسط های تابستون بود با مادرم می رفتیم مسافرت.اتوبوس تبریز بود و ما ردیف دوم، سمت راست بودیم.جلومون دو تا دختر دانشجو نشسته بودن و ردیف اول سمت دیگه یه پسر جوون بود.
پیراهن چهارخونه ی آستین کوتاه پوشیده بود با شلوار پارچه ای مشکی. درست اندازه ی قدش.نه بلندتر و نه کوتاهتر.

توی ترمینال دیدمش.من کنار پدر و مادرم بودم و اون نشسته بود روی یه صندلی.خم شده بود به جلو و آروم سیگار می کشید.موبایلش به کمربندش وصل بود.فکر کردم از اون پسرای بیخوده که فکر می کنن همه عاشق تیپ و قیافه شونن...و بعد هرچی نگاهش می کردم احساس می کردم ازش متنفرم...

جمع شده بودم روی صندلی کنار پنجره و زیر نظرم گرفته بودمش. موهای لخت مشکی داشت.صورت کشیده...دماغش به صورتش نشسته بود.و نگاهش...انگار دنبال چیزی می گشت.
موبایلش نوکیا بود.صفحه ی بزرگ.از اون هایی که من خیلی دوست دارم.یه کتاب روی پاهاش بود و می شد حدس زد دانشجوئه.شاید 24، 25...

روسریم رو انداخته بودم رو شونه هام.صبحش حموم بودم.مطمئن بودم موهای قشنگی دارم.با دست بهمشون زدم.توی نور خورشید که از پنجره می اومد طلایی دیده می شد.شاید هم من رو دید...من تمام مدت نگاهش می کردم...و شاید فقط یکبار در زندگیم دلم خواست با کسی حرف بزنم...کاشکی می شد آی دی می دادیم...شماره...

یکبار که اتوبوس وایساد، با چند تا از مسافرای دیگه پیاده شد.سمت ما بودن و می دیدم که سعی داره تماسی بگیره اما نمی تونست.اتوبوس که برای شام ایستاد، من و مادرم و بعضی از مسافرا دم رستوران وایساده بودیم. من جایی وایسادم که درست بتونه ما رو ببینه. مادرم رفت چیپس بخره.بعدش ما رفتیم تکیه دادیم به یه پیکانی که اونجا پارک شده بود و اون با فاصله ی چند متری کنار دیوار رستوران، پشت سر ما بود.من با تمام آرامشی که بلد بودم چیپس می خوردم و هر دونه رو توی دستم می گرفتم و همزمان با مادرم حرف می زدم و می خندیدم.نیم رخ من به طرفش بود. فکر می کردم اگر بخندم حتما خوشکل ترم...

اتوبوس راه افتاد.رفتم توی دنج خودم.داشت اس ام اس می زد.فکر می کردم دوست دختر داره؟ یا شاید هم نامزد داشته باشه...کاشکی می شد حرف بزنیم...و احساس می کردم واقعا مستاصلم...چرا بهانه ای نیست...؟

ما رسیدیم.مقصد ما تبریز نبود. وسایل رو برداشتیم و به آرومی از صندلی بلند شدم.و بعد خیلی هم آروم از کنارش رد شدم.در حالیکه روسریم شل بود و موهام نامرتب از جلو و عقب بیرون زده بود.
پیاده شدیم و اتوبوس رفت...حتی یک کلمه حرف نزدیم.و دیگه هم فرصتش پیش نمی اومد...

شاید اگر حرف می زدیم من ازش خوشم نمی اومد.شاید پسر بیخودی بود.از اونایی که فکر می کنن همه عاشق تیپ و قیافه شونن.ولی حرف نزدیم.
و من  هنوز با دیدن هر پیراهن چهارخونه بر می گردم...و هنوز می گردم دنبال شلوار پارچه ای درست به اندازه.نه بلند نه کوتاه...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 20:33  توسط بهاره |