تبليغاتX
دختر خورشيد - با من تعارف نکن!
 

سال پیش قرار بود زن و شوهر همسایه مون برن مکه.چند روز قبل از سفر خانومه اومد که کارت دعوت ناهار برگشتشون (حاجیونه می گن؟) رو بده.
فقط هم من خونه بودم.رفتم دم در، بعد سلام و اینا کارت رو داد.اون موقع تازه دخترشون عقد کرده بود.منم تو فکر اینکه آهان پس عروسیشه! سریع گفتم مبارکه !! تشکر کرد و داشت همینطور توضیح می داد که کجاست و چجوریه و اینا... که یه نگاه انداختم به پاکته که به کارت عروسی نمی خورد.فکر کردم تولد دخترشه! خواستم بپرسم چندسالش می شه؟!! که دیگه عکس کعبه رو روی کارت دیدم! و فهمیدم داره درباره ی چی حرف می زنه؟!! بعدش هم که فهمیدم نمی دونستم همچین وقتایی چی باید بگن؟!! برای همین هم وسط حرفاش، برگشتم بالا از پله ها برم خونه مون!! حالا اون داشت صحبت می کردا !!

چند وقت پیش هم مادرم به شدت پا درد گرفته بود، جوری که نمی تونست از خونه بیرون بره.یه عصر که از کلاس بر می گشتم خونه، توی حیاط، همین زن همسایه مون رو دیدم.سلام احولپرسی کردیم و حال مادرم رو پرسید.بعدش گفت که بعد از افطار می یاد بهش سر بزنه.من می دونستم که باید بگم لطف می کنه و نیازی نیست زحمت بکشه.من می گم که ایشون حالش رو پرسیده...همینطوری که اینا توی فکرم بود، گفتم نه ! سلامتون رو می رسونم!! و بعدش هم نمی دونستم چجوری درستش کنم!! که خودش گفت سلام برسون! منم گفتم بزرگیتون رو می رسونم! اصلا مثل اینکه بخوام بگم نمی خواد بیای!! آخه کی به کسی می گه سلامت رو می رسونم؟!!!

چند روز پیش، عید فطر،  پدرم با عموم تلفنی صحبت می کرد.بعدش گوشی رو داد به من و گفت تبریک بگو...منم اصلا توی یه فضای دیگه ! هی می گفتم چیکار کنم؟! مادرم هم گفت تبریک بگو دیگه زشته! فکر می کردم عمو دانشگاه قبول شده؟؟!! (عموم نوه داره!) بلیط بخت آزمایی برده؟! سفری می خواد بره؟! و هی می گفتم چرا؟؟؟ که گفتن خب عیده !! آ هااا !! حرف زدم و تبریک گفتم...
همون شب قرار بود برامون مهمون بیاد.من خودم رو آماده کرده بودم که حتما تبریک بگم!  وقتی اومدن، من و برادرم کنار در ورودی وایساده بودیم.اول مادربزگشون اومد که نابیناست.رفتم جلو دستش رو بگیرم که کمکش کنم و همزمان روبوسی کردیم و من سریع گفتم عیدتون مبارک! که گفت خواهش می کنم! عید خودتونه!!!! یادم افتاد اهل حق هستن و اصلا رمضون ندارن که بخوان عید داشته باشن!!
حسنی بود جمعه ها می رفت مکتب؟!!

اصلا بلد نیستم تعارفای معمول رو جواب بدم.همیشه قاطی می کنم! یه سری چیزا هست که یاد گرفتم مثل همین "بزرگیتون رو می رسونم" در جواب "سلام برسون"، یا زحمت دادیم وقتی می ری از جایی و زحمت کشیدین وقتی کسی می ره از خونه ت. ولی کلا دایره ی تعارفاتیم به شدت دچار کمبوده.
دیروز، پریروز هم اتفاقا رفته بودیم خونه ی دوستم.همون اول که رفتیم، مادره گفت زحمت کشیدین منم گفتم زحمت دادیم!! عین طوطی در مقابل این جملات تکرار می کنم! دیگه کاری به زمان ندارم! آخه وقتی از راه اینو می گن خب چی باید بگی!!

نخواستم آداب معاشرت اصلا.آقا من بلد نیستم.با من تعارف نکن!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 21:39  توسط بهاره |