تبليغاتX
دختر خورشيد - این، درون من است...
 

چه روزهای سختی...همه چیز ناراحت کننده ست...احساس می کنم رخوت تمام وجودم رو گرفته...نسبت به همه چیز بی میل هستم...چیزی خوشحالم نمی کنه...خیلی خسته م...دلم می خواد بخوابم...خیلی زیاد...یکسال...دو سال... شایدم تا ابد...

مدتی دیگه، برادرم می ره دانشگاه و از ما جدا می شه.حداقل دیگه برای تلفناش مجبور نیستم دیسکانکت شم.دیگه هم کسی پای کامپیوتر نیست که برای نشستن، بخوام منتظر بشم یا یکی به دو کنم.سر تلویزیون هم درگیر نمی شیم.

چطور می تونم جای خالی مهربانش رو پر کنم...؟ چطور بدون برادرم، می تونم با مامان و بابا زیر یه سقف زندگی کنم...؟ اون زبان ما بود...یادم نمی ره چند هفته قبل از کنکور، درست وقتی که همه ی خانواده باید سعی شون بر آرامش به فرد کنکوری باشه، چه دعوای شدیدی با پدر و مادرم کردم...تا چند روز حرف نمی زدیم...من چیزی نمی خوردم...برادرم بین ما می اومد و می رفت...بدون شک تنها کسی بود که توی این خونه زندگی کرده...که اخلاق پدر و مادر رو می دونست...خاطرات مشترک...احساس عذاب...چه کسی این ها رو درک می کرد به جز اون...؟ و من چقدر خودخواه بودم که همیش فکر می کردم به من ظلم شده...چطور فکر نکردم برای اون هم سخت بوده...؟ با من حرف می زد...به مادرم دلداری می داد...
با رفتن برادرم چه کسی بین ما خواهد بود...

هشت ساله م بود و برادرم نه.با هم دعوا می کردیم...از معدود دعواهای بچگی...حرف بد نمی زدیم.فحش بلد نبودیم.برادرم گفت همه ی آدمای بد تاریخ زن بودن...یا شاید همه ی پیامبرای خدا مرد بودن...آره این رو گفت.چون من هرچی سعی کردم نتونستم پیامبر زنی پیدا کنم.آدمای خوبی هم که توی اون سن می شناختیم محدود بود به پیامبرا و اماما...همه هم که مرد بودن... بهش گفتم فرعون هم مرد بوده ! ... به سادگی همین جمله پیروز شدم...مگه از فرعون بدتر هم هست؟؟ و برادرم ساکت شد...دعوا رو بردم.از اتاق که رفتم بیرون، به شدت ناراحت بودم...چرا این حرف رو زدم؟! دیدی چیکار کردی؟! به نهایت شدتی که یه بچه ی ۸ ساله می تونه، احساس عذاب وجدان می کردم...

به مامان نگاه می کنم...چند وقته قهر نکردیم...؟ دیروز بود با هم خوابیدیم...؟
به بابا نگاه می کنم...چند وقته دعوا نکردیم...؟ از کی تا حالا وقتی بر می گرده خونه بستنی می خره...؟
همه چیز آرومه...سکوت مطلق...فکر می کنم در یه آرامش قبل از طوفان برای یه زندگی سه نفره آماده می شیم...دیگه فقط ما کنار هم هستیم...من، پدر، مادر...

حماقته که همیشه فکر می کردم این منم که می رم...ناراحت نیستم.نهایت یکسال دیگه من هم می رم...
پریشب خواب دیدم...کنکور داشتم...درست مثل همین حالا که لای کتاب ها رو باز نکردم...می گفتم سال بعد ! ... با دلهره سعی می کردم حداقل یک کلمه بخونم...مثل امتحانای کلاسی که کتابت رو باز می کنی و بعد سر امتحان به یادت می یاد که این آشناست...شوخی که نیست...کلی کتابه...

حالا نگرانی کنکور...احساس تنهایی...بغضی که هرچقدر می شکنه تموم نمی شه...دلتنگم...
دلم می خواد بخوابم...خیلی زیاد...یکسال...دو سال...شایدم تا ابد...
و بعد فکر می کنم بیدار می شم و بازم خسته م...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 13:4  توسط بهاره |