ديروز بعد از ظهر از اون روزايي بود كه به شدت ديوونه شده بودم...
از صبح بد شروع شده بود.از پاي كامپيوتر كه بلند شدم حس بدي داشتم...بعدش با مادرم دعوا كردم (كه اين طبيعيه! اما خب شدت ناراحتي كه احساس كردم زياد بود)...بعداز ظهر فقط براي اينكه از جو خونه دور بشم، رفتم كلاسم.رفتم داخل...يكي از دوستام رو ديدم و بعد برگشتم بيرون...
اغلب با احساساتم غريب نيستم.ميدونستم كه ناراحت و بيحوصلهم...بعد ناگهان دلم خواست به هيچ چيز فكر نكنم و تنهاي تنها برم يه جايي...مثل اين فيلما ! بعد رفتم و بيهدف سوار اتوبوس شدم...فكر ميكنم همهي آدمها گاهي زماني ميخوان براي اينكه از خودشون دور بشن...اگر خسته و كسل هستن برن قدم بزنن...يا بيهدف سوار اتوبوس شن...اما اين براي من، كه اولين باري بود كه ميخواستم بدون اينكه خبر بدم جايي برم خيلي احساس عجيبي بود...احساس ميكنم مدتهاست كه از طبيعيترين حقوق خودم محروم هستم...چقدر وقتهايي كه به شدت عصبي و ناراحت بودم، توي اتاقم و روي تختم موندم...حالا اين من هستم كه سوار اتوبوس دارم ميرم جايي كه نميدونم كجاست...؟
وسط راه ياد حرف يكي از دوستام افتادم...از يه مردي تعريف كرده بود كه آيندهنگري ميكرد...تصميم گرفتم برم اونجا...اين اولين باري بود كه همچين جايي ميرفتم.هيچوقت حتي فال نگرفتم.هميشه فال قهوه برام جالب بوده...اما نميتونم بگم كه اعتقاد دارم...پياده شدم و سعي كردم آدرسي كه دوستم داده بود رو به ياد بيارم...شروع كردم به بالا پايين كردن خيابون و رد شدن از كنار كسايي كه هيچوقت اينقدر تنها از كنارشون عبور نكرده بودم...احساس كردم اين مردم اينقدر هم وحشتناك نيستن و متلك شنيدن ( كه هميشه تو راه مدرسه ميشنوي) اينقدرها ترس نداره...بايد بيرون بري و ببيني كه چقدر همه چيز عاديه...براي بقيه، تو كه مخفيانه اونجا هستي، فرقي با بقيه نداري...بالاخره رسيدم به كوچهاي كه بار اول هم ازش رد شدم.از يه نفر پرسيدم و فهميدم كه انتهاي كوچهست...يه در آبي نيمه باز...شنيده بودم بايد بري داخل و اونجا يه مرده كه آينده نگري ميكنه...يه نوع احساس شجاعت احمقانه داشتم وقتي در رو هل دادم و داخل شدم...
يه خونهي محقر قديمي بود...يه پسر بچه توي حياط بازي ميكرد.دو طرف حياط كوچيك، اتاق بود.سمت راست در، چندتا پله ميخورد به اتاقي كه درش چهارتاق باز بود.يه مرد عينكي، لاغر با سر و وضع نا مرتب پشت يه ميز نشسته بود.نزديكش يه خانم جوون چادري داشت آروم براش چيزي تعريف ميكرد.مرد دو تا كتاب دستش بود.از روي يكيشون به زن جواب ميداد.خانمي كه به نظر مياومد مادر پسر بچه باشه، از پلهها پايين اومد و بهم گفت برم داخل.گفت بايد از قبل وقت ميگرفتي...كفشهام رو در آوردم.كف اتاق موكت سبز بود.رفتم جلو...حرفشون رو قطع كردن.گفتم براي آيندهنگري اومدم...مرد گفت كسايي كه از عيد وقت گرفتن، هنوز نوبتشون نشده...اما امروز خلوته...اگر منتظر بشي برات انجام ميدم...به ساعت نگاه كردم كه فقط بيست دقيقه به آخر كلاسم مونده بود..
-من عجله دارم...خيلي طول ميكشه؟
ـ شايد ده دقيقه...
زن جوون برگشت و خنديد و گفت هيچوقت اينقدر خلوت نيست.
خوشكل بود.ظاهر آراسته و آرايش كرده.رفتم و دورتر كنار در نشستم.يه كمد توي اتاق بود با در باز كه توش شامپو و صابون و عصارههاي گياهي و ... چيده شده بود.صداي پچ پچشون رو ميشنيدم...
- خونه جدا ميگيره...؟
- نه اينجا اومده كه خونه نميگيره...
ـ...
- فكر نميكني اگه بري جا رو براي اونا باز ميكني؟
-مادر شوهرم اونجا سهم داره...
-...ببين تا هفت روز صبر كن...اينجا گفته اتفاقي ميافته...بعد تصميم بگير...
زن يه دفترچه از توي كيفش در آورد و يادداشت كرد...صداشون هر لحظه پايين تر ميرفت و تقريبا ديگه متوجه نميشدم كه چي ميگن...اما ديگه خجالت نميكشيدم.احساس ميكردم دارم به يه سريال تلويزيوني نگاه ميكنم.زل زده بودم به مرد و كتاب دستش و سعي ميكردم حرفاشون رو بشنوم...ده دقيقه به تموم شدن كلاسم مونده بود...زن بلند شد و تشكر كرد.به گرمي خداحافظي كردن.به نظر مياومد مشتري ثابت بود.رفتم جلو و رو صندلي نشستم...سريع شروع كرد...اسمم رو پرسيد و اسم مادرم رو. گفت كف دست راستم رو روي ميز بذارم و بعد با خودكار يه خط كشيد و گفت تا يه ربع پاكش نكن...شروع كرد زير لب ورد خوندن و سرش رفت لاي كتاب...اومد بيرون و سوال كرد مجرد ديگه؟ گفتم بله...و توي دلم گفتم من همش ۱۶ سالمه...دوباره رفت سراغ كتابش...چشماش خسته بود و نيمه باز...ته ريش داشت...اين بار كه سرش رو بالا آورد گفت ميتوني يادداشت كني.قلم و خودكار روي ميز رو برداشتم و آماده شدم...
زود جوش ميياري...خودت هم ناراحت ميشي و ديگران رو هم ناراحت ميكني...تصميماي خوبي ميگيري اما قدرت اجرا نداري...به شدت آروم صحبت ميكرد...۵ دقيقه مونده بود...غربت برات خوب اومده.اگر غربت پيش اومد برو...بعضي بستگان هستن از خانوادهي پدري و مادري كه چشم ديدن موفقيت شما و خانواده شما را ندارند.موفقيتهاي خود را از چشم آنها پنهان كنيد...يك نظر به خالههام، عموها و دختر عموها و پسرعموها فكر كردم...احساس كردم خيلي دوستشون دارم و دلم براي همهشون تنگ شده...دلم ميخواست زودتر امتحانا تموم شه تا دوباره ببينمشون...توي طالعت دوتا بچه هست.يه دختر، يه پسر...در حال حاضر دو نفر توي زندگيته؟ مكث كردم و گفتم نه...سرش رو تكون داد و ادامه داد...يه سري كاراي عجيب و غريب هم گفت انجام بدم...مثل اينكه پنجتا چهارشنبه يه تيكه نون روي آينه بذارم و پنجشنبه آخر اون نون رو با نيت بخورم...دو ركعت نماز حاجت بخونم...خاك تربت زير فرش بريزم...پنجتا سكه توي آب بندازم و بعد بندازم صندوق صدقات و يكيش رو به عنوان سكه شانس نگه دارم...اتاق شلوغتر شده بود.مشتري ها اومده بودن و مثل اينكه ميگفتن نوبتت نميشه دروغ نميگفتن...بعد گفت اگر سوال دارم بپرسم...به آرومي گفتم از كسي كه دوستش دارم سوال دارم...نذاشت ادامه بدم...اسمش؟ موقع گفتن اسمش، صداي خودم رو به زحمت شنيدم...يادداشت كرد و شروع كرد ورد خوندن...سرش رو كرد توي كتاب و گفت بهم رسيدنتون مشكله...احساس ميكردم مثل دخترايي شدم كه همهي نگرانيشون اينه كه شوهر كنن و يا زنايي كه ميخوان شوهرشون رو با دعا بند خودشون كنن...از نگاه مهربون مرد خوشم نمياومد...از اينكه سعي ميكرد نشون بده دركم ميكنه بدم مياومد...فكر ميكردم هر روز مشترياي زيادي داره...كسايي كه نگران عشقشون هستن و يا ازدواجشون رو توي خطر ميبينن و دلم نميخواست تصور كنم يكي هستم مثل بقيه...با اين وجود اونجا نشسته بودم و مثل يه دختر مستاصل بهش نگاه ميكردم...گفت سه نفر مخالف جدي دارين...دو زن و يك مرد...بهم رسيدنتون خيلي مشكله...خوب نيومده...گفتم ازدواج نه...نميدونم انتظار شنيدن چه معجزهاي رو داشتم كه خيلي احمقانه پرسيدم خودش چي...؟ خودش ميخواد؟ اونم اين احساس من رو داره؟ مثل اينكه داره قضيهي مهمي رو توضيح ميده سرش رو كج كرد و گفت ميدوني در واقع اونا خانوادگي ازدواج فاميلي ميكنن...يعني خودش خيلي تصميم گيرنده نيست...يك لحظه ديگه فكر نكردم كه دربارهي من داره حرف ميزنه...دختر ۱۶ سالهاي رو ديدم كه عاشق يه پسر ۱۸ سالهي بچهننهست و حالا به شدت دربارهي آيندهش نگرانه...گفت سعيد ميشناسي...؟ جواب منفي دادم...گفت خواستگار قبليت نبوده؟ نه ناراحت شدم و نه به خودم يادآوري كردم كه ۱۶ سالمه! حتي نخواستم بگم آره ببينم چي ميگه...گفتم نميشناسم و بلند شدم حساب كردم...اومدم بيرون، ۵ دقيقه از تموم شدن كلاسم گذشته بود...با تاكسي برگشتم...
رسيدم خونه، رفتم توي اتاقم...لباسم رو عوض كردم و به حرفاي اون مرد فكر كردم...اينا خانوادگي ازدواج فاميلي ميكنن...با صداي بلند زدم زير خنده...فكر كردم همه چيز شوخي و مسخره بازي بود...با اين وجود از كاري كه كردم خوشم اومد...فكر ميكنم بهم خوش گذشت...لذت بخش بود...آدمها گاهي زماني ميخوان براي اينكه از خودشون دور بشن...اگر خسته و كسل هستن برن قدم بزنن...يا بيهدف سوار اتوبوس شن...