تبليغاتX
دختر خورشيد - من مدرسه مي‌رم.تو چطور؟!
 

ديروز به علت سرماخوردگي شديد مدرسه نرفتم.امروز كه با مادرم مي‌خواستيم بريم مدرسه كه غيبت ديروز من رو موجه كنه، گفتم كاشكي الان يه ماشين مي‌زد به من پام مي‌شكست تا يه ماه نمي‌تونستم برم مدرسه! كه گفت خيلي ناراحتي نرو! هرچند لحن مادرم جوري بود كه من نخوام ديگه ادامه بدم، با اين وجود فكر كردم اگه مدرسه نرم چه كارايي مي‌تونم بكنم؟
فكر كردم ديگه حسابي براي عكاسي وقت خواهم داشت.كلاسش هم مي‌رم...كلاس آوازي رو كه تعطيل كردم مي‌رم...چقدر خياطي دوست دارم.هيچوقت فرصت نشده ياد بگيرم...كلاس خياطي هم مي‌رم...ديگه كاملا آزادم كه وقت براي خبرنگاري بذارم...كامپيوترم رو ادامه مي‌دم...مدرك درجه يكم رو هم مي‌گيرم بعدش هم شايد جايي استخدام شدم...؟! فكر اينكه ديگه نيازي نيست صبح‌هاي زود از خواب بيدار شي...شبا ياد امتحان فردا باشي...درساي نخونده...تكليفاي ننوشته...اينكه به اندازه كافي وقت آزاد داري...اونقدر وسوسه انگيز بود كه بخوام به خودم جرات بحث كردن راجع بهش رو با مامانم بدم! فكر مي‌كردم بعدها كه من عكاس بزرگي شدم درباره‌م خواهند نوشت: روح سركش او تحمل زنجير شدن در چارچوب مقررات را نداشت...او ساخته نشده بود براي پشت نيمكت نشستن...او آزاد بود...آزاد و رها...
مدتي بعد وقتي سركلاس نشسته بودم و سعي مي‌كردم حواسم رو روي معني شعري كه دبير مي‌گفت متمركز كنم، وقتي به اطرافم نگاه مي‌كردم، به دخترايي همسن خودم...كسايي كه تند تند يادداشت برمي‌داشتند...اون‌هايي كه نگران امتحان ساعت بعد بودن...اون‌هايي كه بي‌توجه به درس با هم حرف مي‌زدن...دختري كه به فكر آخرين ملاقاتش بود...ناگهان احساس كردم چقدر اين كلاس رو دوست دارم...
احساس كردم پشت نيمكت‌ بودن رو..دور از چشم معلم آدامس خوردن رو...گاهي به فكر امتحان بودن رو...ساعت‌هاي درسي رو دو در كردن رو...توي دفتر انضباطي دست بردن رو...مدرسه رفتن رو...دوست دارم...هرچند من دانش‌آموز درس خوني نباشم...شايد درس برام مهم نباشه...اما دغدغه‌ي درس شيرينه...گاهي كه همه‌ي دنيا برات امتحانيه كه مي‌خواي به هر نحوي از زيرش در بري، حس دلپذيريه...بودن با كسايي مثل خودت كه فكراي مشتركي دارين، خوشاينده...

من به هيچ قيمتي حاضر نيستم اين محيط رو ترك كنم.من مدرسه رو دوست دارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:58  توسط بهاره |