![]() |
||
|
يه روز تعطيل داشتم ميرفتم مدرسه براي كلاس فوق ادبيات.توي زمستون بود و برف شديدي ميباريد.تا يه مسيري رو رفتم و بعد با هزار بدبختي يه تاكسي گير آوردم.خيابون به قدري ليز شده بود كه ماشينا با سرعت لاك پشت حركت ميكردن.بعد يه ربع، بيست دقيقه، فكر كردم ديگه به كلاس نميرسم و بهتره برگردم.اين درحالي بود كه ده متر بيشتر حركت نكرده بوديم! پياده شدم و گفتم پياده برميگردم.پياده روي هم توي برف عالمي داره! چتر هم نداشتم.يه مردي از كنارم رد شد و يه چيزي گفت كه متوجه نشدم...سر راهم خواستم از يه دكه كارت اينترنت بگيرم، ديدم همون مرده چتر بدست از توي دكه اومد بيرون...گفت بيا اين چتر رو بگير.تشكر كردم و گفتم لازم ندارم.كارت رو خريدم خواستم برم ديدم يكم جلوتر داره شيشهي ماشينش رو كه تاكسي بود پاك ميكنه.فهميدم راننده تاكسيه.گفت بشين تو ماشين گرم بشي...من كه اصلا نميخواستم با تاكسي برم، توي رودربايستي اين همه محبت اين مرد موندم و قبول كردم.رفتم عقب سوار شدم.خودشم نشست.بخاري رو روشن كرد و گفت الان گرم ميشي...بيوقفه هم ميگفت بيا جلو بشين خواهرم! منم هي ميگفتم نه همينجا خوبه ديگه گرمه...اتفاقا جلوي يه پايگاه بسيج بوديم.گفت بد جايي هم وايساديم حالا كسي نياد گير بده يه دختر سوار كردي وايسادي! منم خيلي مودب نشسته بودم و فكر ميكردم چرا نميره؟كه گفت توي اين برف و بوران جرات نميكنم حركت كنم...يه وقت ماشين نميدونم چش ميشه...بشين تا هروقت گرم شدي بعد برو...فهميدم اصلا نميخواد بره...با خودم گفتم خب پس يه چندلحظه ديگه ميمونم بعد ميرم...هي از آب و هوا حرف ميزد منم كه فكر كردم سكوت بيادبيه شروع كردم حرف زدن كه هوا خيلي سرد شده...يهو برگشت طرفم گفت سردته؟ منم با يه لبخند دوستانه گفتم دستام سرده...كه دستشو كشيد عقب گفت ببينم! حالا من مثل يه دختر بيپناه كه انگار اگه از ماشين پيادهم كنه يخ ميزنم خودم رو توي صندلي مچاله كرده بودم كه گفت نه...نه من گفتم خواهرمي ديگه تمومه!(محرم شديم بهم!) فكر كردي من چيام؟! من گفتم سردت نشه...حالام بشين تا هروقت خواستي بعد برو...منم همينجوري نشسته بودم و توي ذهنم درگير بودم.يه بخشي از ذهنم بهم ميگفت روشنفكر باش دختر! مگه چي شده؟! يه بخشي ميگفت پياده شو احمق! وچون اين بخش دوم خيلي غليظ گفت نظرش رو! پياده شدم.البته قبلش تشكر كردم!
تا رسيدم خونه به خودم فحش دادم كه آخه دختره خنگ اين همه آدم اين چرا تو رو سوار كرده سردت نشه؟! مرده شور روشنفكريت رو ببرن كه همه چيزو با هم قاطي كردي! خودم رو تصور ميكردم كه عكسم رو زدن توي روزنامه و زيرش نوشتن دختر ساده فريب خورده! نتيجهي جدي: من واقعا خودم رو روشنفكر ميدونم.تو رفتارم معمولا صميمي هستم و خيلي شوخي ميكنم...و حرفهاي رد و بدل شده در چت رو هم هميشه با بعد روشنفكريم ميگيرم و جواب ميدم...اما اخيرا پي بردم همه لياقت اين برخورد روشنفكرانه رو ندارن.شروع ميكنن چرت و پرت گفتن و احمقانه رفتار كردن...جالبه كه مدعي هم ميشن! به هرحال من هيچ وقت اهميتي ندادم كه يه عقب مونده بهم امل بگه.اما ياد گرفتم اول آدما رو بشناس بعد باهاشون صميمي شو...بعضيها رو كه ميشناسي متوجه ميشي اصلا حرف زدن باهاشون وقت تلف كردن...به نظر من چت دو دستهست.يا چيزي ازش ياد ميگيري يا تفريح ميكني و خوش ميگذروني.اما اين وسط يه دستهي سوم هست كه به معناي واقعي به درد نخور و مسخرهست.براي همينه كه من تا كسي رو نشناسم دعوت به چتش رو قبول نميكنم.اما به نظر ميرسه توي دستهي قبول كردهها هم بايد يه تجديد نظري بكنم. پينوشت:يه چيزيه بين خودم و ادليستم.نه به خودتون بگيرين و نه حدس بزنين كيه؟ يه نفرم نيست...به وفور توي ادليستم آدم آشغال پيدا ميشه.مردهشورم رو ببرن با اون شناختم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 16:29 توسط بهاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 69 هستم.ماه شير و خورشيد.
دلم ميخواد اينجا جايي باشه كه هميشه دلم خواسته داشته باشم.جايي براي نوشتههام. |
| پیوندهای روزانه |
|
گزارش من در مجله ی زیگ زاگ جایزه رو بده بیاد ! عشق ها بی دلیل می آیند تولد یک زندگی 300 the movie اولين سرود ملي ايران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|