تبليغاتX
دختر خورشيد - تولدت مبارك!
 

امروز يكسال گذشته...يكسال از حماقت‌ها، بچگي‌ها،...يكسال از عشقم به تو گذشته...و من امروز نياز دارم كه با تو حرف بزنم...حرف‌هايي كه هيچوقت گفته نشد...مي‌خواهم به ياد بياورم كه چطور شروع شد؟...شايد خنده‌دار باشد...من كس ديگري را دوست داشتم!...يك دنياي بچه‌گانه...يك زندگي ساده...كسي براي دوست داشتن...من خوشبخت بودم...ناگهان چه اتفاقي افتاد؟ تو از كجا آمدي؟ كه من را پرت كردي وسط دنياي آدم بزرگ‌ها...زود بود براي عاشق شدن...زود بود براي عشقت مردن...
چه شب‌ها كه تو خوابيدي و من بي‌خواب بودم...چه روزها كه تو خنديدي و من گريان بودم...چه نفس‌ها كه با تو كشيدم...چه سفرها كه با تو رفتم...چه خاطره‌ها كه با تو ساختم...تنهاي تنها، با اميدي پوچ، كاخ‌ها آرزو به يادت ساختم...ساختنش را نديدي، ويران شدنش را ديدم...
يكسال نگراني‌ات، نگراني‌ام...غمت، غمم...و گرفتاري‌ات، گرفتاري‌ام بود...يكسال اشك‌هايم بدرقه‌ي سفرهايت بود...يكسال خنده‌ات، تنها مرهم دل خسته‌ام...باورت مي‌شود من شب‌ها براي تو نماز شب خواندم؟...صبح‌ها براي نماز صبح بيدار شدم، ثواب نداشته‌اش را توشه‌ي راه تو كردم؟...مي‌دانم كه تو خدا ناباور هستي...من اما تسليمم در برابر تقدير...
يكسال گذشت...امروز تولد توست و من هيچ هديه‌اي براي تو ندارم...كاش چيزي داشتم كه لايق تو بود.افسوس كه من حقيرتر از انم كه چيزي به تو بدهم...امروز من حتي ضعيف تر و ناتوان‌تر از آن هستم كه براي تو بنويسم...براي تو نوشتن سخت است...مدت‌هاست كه مي‌دانم هيچ جايي در خاطرت ندارم...امروز قلبم حتي، تحمل تپيدن را ندارد...دوستت دارم؟ نمي‌دانم...اما خوب مي‌دانم هرگز مثل تو كسي را دوست نخواهم داشت...تولدت مبارك!

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 12:2  توسط بهاره |