تبليغاتX
دختر خورشيد - قلم طلايي
 

امروز خيلي اتفاقي دفتر داستان‌نويسي بچگيم رو پيدا كردم...حدودا ده، دوازده ساله كه بودم...بعضي صفحه‌هاش گم شده.همه‌ي داستانامم نصفه نيمه ول كردم...يه دختر خوشكل كوچولو كه پدر هيزم‌شكنش توي يه كلبه‌ي جنگلي روي يه درخت بلند رهاش مي‌كنه...ملكه‌اي كه تنها فرزندش به گربه تبديل مي‌شه...دختري كه از يه كشتي غرق شده نجات پيدا مي‌كنه و درحاليكه همه‌ي خونواده‌ش رو از دست داده، به يه جزيره‌ي ناشناخته مي‌رسه...يه خواهر و برادر كه هميشه با هم دعوا دارن...همه‌ي موضوعايي كه انتخاب كردم تكراري و روتين بودن.چيزي كه توي كتاباي قصه زياد مي‌خوندم.اما سبك نوشتنم از حد يه بچه كوچيك خيلي بالاتر بوده...جالبه كه همه‌ي اين داستانا رو توي نقطه‌ي اوجش ول كردم!! طوري كه الان اصلا نمي‌دونم مي‌خواستم چه بلايي سر دخترك توي كلبه‌ي جنگلي بيارم...
فقط يه داستان رو تموم كردم." آب خيال و آينه‌ جادو ".اين داستان رو سال اول راهنمايي نوشتم.براي يكي از دوستام خوندمش و خيلي خوشش اومد.موضوع اين يكي منحصر به خودم بود.به يقين مي‌تونم بگم اون سال، سال شكوفايي من بود...نه...شكوفايي لغت مناسبي نيست...سالي بود كه من پي بردم مي‌تونم بنويسم.برخلاف همه‌ي دوستام، عاشق زنگ انشا بودم.انشاهاي خيلي خوبي هم مي‌نوشتم.يكي از بهترين نوشته‌هام توصيف محل زندگيم بود كه دبيرمون ازم خواست يه نسخه ازش رو بهش بدم تا داشته باشه.توصيفاي عالي...تشبيهات مناسب...همچين قلمي از يه بچه‌ي ۱۲ ساله بعيد به نظر مي‌رسيد...خيلي دلم مي‌خواست يه بار ديگه اون انشا رو مي‌خوندم...اما مادرم توي يه اسباب كشي دفترم رو دور انداخت...اون بهترين دفتر انشاي همه‌ي عمرم بود...بعد از اون هيچ وقت ديگه اونطوري ننوشتم...

امروز كه داشتم داستانم رو مي‌خوندم كلي خنديدم...خيلي قشنگ نوشتم اما خيلي جاها هم خارج رفتم!(اين اصطلاح اينجام كاربرد داره؟!) شايد اگر نسخه‌ي كاملش رو پيدا كنم، روزي تو وبلاگم بذارمش.وقتي داشتم مي‌خوندمش به اين فكر مي‌كردم كه مثل يه داستان دنباله‌دار، توي هر آپديت به عنوان پي‌نوشت يه قسمتش رو بنويسم...اما از اونجا كه داستان كوتاهي نيست و منم نمي‌خوام پستم خيلي طولاني بشه، احتمالا بايد هزار تيكه‌ش مي‌كردم!! كه بي‌خيالش شدم...ولي اگر يه زماني نويسنده‌ي بزرگي شدم...مثلا بزرگ علوي ۲!!! اونوقت منتشرش مي‌كنم...مثل بمب مي‌تركه! داستان دوران كودكي نويسنده‌ي بزرگ قرن!! فكر مي‌كنم ژن نويسندگي رو از خونواده‌ي مادريم گرفته باشم...پدربزرگم شعر مي‌گفته...داييم همينطور...و حتي برادرمم دستي در قلم داره...بعدها كه بخوان زندگي‌نامه‌ي من رو بنويسن خواهند نوشت در خانواده‌ي هنرمند چشم به جهان گشود...! شروع بدي نيست!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 21:52  توسط بهاره |