![]() |
||
|
خسته و كسلم.تنبلتر از هميشه.ديروز و پريروز هم مدرسه نرفتم(البته اين قسمت خوب ماجرا بود!).احساس ميكنم خيلي موجود بيخاصيتي هستم.فقط فكر ميكنم ولي عملا هيچي...چه فايده؟ پاي كامپيوتر كه ميشينم، بلند كردنم كار حضرت فيله.اعتيادم روز به روز بيشتر ميشه.طوري كه حالا تقريبا فقط براي دستشويي بلند ميشم.
گاهي به شدت احساس كمبود محبت ميكنم.فكر نميكنم عقدهاي باشم(نشونهي اينه؟).اين حس وقتي مياد سراغم كه كسي بهم لبخند ميزنه...يا مهربانانه صدام ميكنه...اونوقت هرچقدرم آدم بيخودي باشه بهش علاقهمند ميشم...چند وقت پيش رفتم پيش يه روانشناس.اولين تجربهم بود.من عادت ندارم حرف بزنم.احساس ميكنم بايد ازم بپرسن تا جواب بدم.اينطوري فكر ميكنم براي طرف ارزش دارم.ولي روانشناسه اصلا سوال نميكرد...ناچار خودم حرف زدم...هرچي كه ميگفتم تاييد ميكرد...ترجيح ميدادم يه راه نشونم بده ولي فقط ميگفت درست ميگي بايد همين كارو بكني...بهم ميگفت بهار...بابايي...بيرون كه اومدم علي رغم اينكه اصلا مشاورهي مفيدي نبود و فقط وقتم رو تلف كردم اما جرات اعترف به اين رو نداشتم...توي وجودم نسبت بهش احساس محبت ميكردم...به خاطر دو تا كلمه...بهار...بابايي...(اعتراف ميكنم كه عقدهاي هستم!) تمام تنم و از اون بدتر ذهنم درد ميكنه.پس همينقدر كافيه. پي نوشت ۱: امروز دبير دينيمون ميگفت آمريكا هرساله بيست ميليون دلار بودجه براي تضعيف انقلاب ما تصويب ميكنه! امسال مجلسش گفته اين مقدار كمه!!(هيچ توضيحي نداره) پي نوشت ۲:لطفا سعي نكنيد توي كامنتها منو بهار صدا كنيد و احساس كنيد دارين بهم لطف ميكنين!يه چيزي گفتم...آدم نميتونه اينجام آرامش داشته باشه؟! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 21:4 توسط بهاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 69 هستم.ماه شير و خورشيد.
دلم ميخواد اينجا جايي باشه كه هميشه دلم خواسته داشته باشم.جايي براي نوشتههام. |
| پیوندهای روزانه |
|
گزارش من در مجله ی زیگ زاگ جایزه رو بده بیاد ! عشق ها بی دلیل می آیند تولد یک زندگی 300 the movie اولين سرود ملي ايران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|