تبليغاتX
دختر خورشيد - اين نيز بگذرد...
 

تجربه به من ثابت كرده هروقت براي موضوعي بيش از اندازه مضطرب و نگران و بي‌خواب مي‌شم اون يه قضيه‌ي مسخره و بي‌اهميته.اولين باري كه اين ماجرا رو تجربه كردم نه سالم بود.
كلاس سوم دبستان بودم.يه روز معلمه برگه‌هاي امتحانمون رو داد و گفت حتما فردا امضاشون كنيد و بياريد.وقتي رسيدم خونه متوجه شدم برگه‌ي دوستم مونده پيش من...حالا چيكار مي‌كنه؟...اگر فردا امضا شده نياردش معلمه حتما دعواش مي‌كنه...نمي‌دونم چرا تصور مي‌كردم هرچي به معلمه توضيح بديم كه برگه‌ش پيش من مونده، قبول نمي‌كنه!...كل روز ذهنم درگير بود.مطمئن بودم با من قهر مي‌كنه...نشستم فكر كردم فردا بهش چي بگم؟گفتم مي‌رم برگه‌ش رو ميدم و بهش مي‌گم: هر شروعي يه پاياني داره.زنجير دوستي من و تو همين‌جا پاره شده و ديگه نمي‌شه به هم گره‌ش زد!!(بخدا عين همين جمله.همش نه سالم بودا!) اصلا نمي‌دونم چطور خوابيدم؟فردا رفتم مدرسه.خيلي آروم و غمگين برگه‌ رو دادم به دوستم و گفتم اين پيش من مونده بود...آب دهنم رو قورت دادم كه آماده شم براي اون سخنراني..يهو گفت:اِ پيش تو بود؟!ديروز كلي دنبالش گشتم.بريم پفك بخوريم!!!!!!
حالا چرا ياد اين خاطره افتادم؟چون ديشب يه اتفاقي افتاد كه باعث شد دوباره به اون نتيجه‌ي اول برسم.
از يكي از دوستاي روزنامه‌نگارم شماره‌ي يه جامعه شناسي رو گرفته بودم كه باهاش تماس بگيرم.ديروز بهش زنگ زدم و گفتم كه مي‌خوام يه گزارش تهيه كنم و اگر اجازه بده باهاش مصاحبه كنم.طرف تشكر كرد و گفت در اين زمينه اونقدرا اطلاعات نداره و خلاصه رد كرد مصاحبه رو.گفتم با دوستم صحبت كنم هم بهش خبر بدم و هم بگم حالا برنامه‌م چي و...ولي كامپيوترم خراب شده بود...فكر كردم زنگ بزنم به يكي ديگه از دوستام و از اون بخوام بهش خبر بده و شماره‌ش رو برام بگيره اگر تونست.زنگ زدم...
اون: بله؟
من:سلام...كامران؟
-:بفرماييد
-:بهاره‌م
-:بوق...بوق..بوق...
فكر كردم چرا قطع شد؟سريع دوباره گرفتم.
ـ:دستگاه مورد نظر خاموش مي‌باشد...
خاموش كرد چرا؟...شايد بدموقع زنگ زدم...شايد تو تونل خطا جواب نمي‌ده...لابد نبايد زنگ مي‌زدم...يه دو دقيقه از اين فكرا كردم كه تلفن زنگ خورد...ديدم شماره‌ي خودشه.سريع ورداشتم:
من: الو...الو...الو...
ـ:بوق... بوق... بوق...
برگشتم تو اتاقم...چرا حرف نزد؟...شايد با خانمش بوده...خب باشه!مگه رابطه‌ي ما چيه كه قايم مي‌كنه از زنش؟!...حتما انتظار نداشته بهش زنگ بزنم...بيخود!وقتي شماره داده يعني من مي‌تونم بهش زنگ بزنم!...بعدناگهان تصور كردم ماجرا از اون ور چطور بوده؟
كامران و خانمش نشستن.يهو گوشي كامران زنگ مي‌خوره...
ـ:بله؟...بفرماييد؟...
يهو رنگش مي‌پره و قطع مي‌كنه.
خانمش: چرا قطع كردي؟
ـ:صدا نمي‌يومد...فكر كنم مزاحم بود.
گوشي رو خاموش مي‌كنه.
خانمش:چرا گوشي رو خاموش مي‌كني؟
ـ:ميگم كسي مزاحممون نشه عزيزم.
و مضطرب اتاق رو به قصد توالت ترك مي‌كنه.در اين فرصت خانمش گوشي رو ورمي‌داره و روشن مي‌كنه.چك مي‌كنه مي‌بينه شماره‌ي آخر يه ناشناسه...زنگ مي‌زنه...
صداي يه دختر:الو...الو...الو...
....
شروع كردم فحش دادن...آخه تو كه موقعيتت براي شماره دادن خوب نيست چرا شماره ميدي؟!...اين كه خانمش روشنفكر بود...خارج درس خونده بود!...به من چه؟مي‌خواست بگه بهش زنگ نزنم...تقصير من شد...حالا زنش طلاق نگيره!...ميذاشتي فردا كامپيوترت درست ميشد خودت با طرف حرف مي‌زدي...چه عجله‌اي داشتي خر بي‌شعور؟...مشكل خودشه...مي‌خواست از اول به خانمش بگه...چيزي بين ما نيست كه بخواد قايم كنه!...
همينجوري تا چندساعت ذهنم درگير بود...نفهميدم عامل ناشناخته چي بود؟!پرستاران چي شد؟!امتحانم داشتم از شدت نگراني توام با عصبانيت و عذاب وجدان،يك كلمه هم نتونستم بخونم... شب برادرم كامپيوتر رو راه انداخت...سريع كانكت شدم...ديدم از كامران آف دارم...
ـ:بهار؟
ـ:شارژ موبايلم تموم شد
ـ:نيستي؟
...

پي‌نوشت ۱: تو خاطره‌ي اول معلمه حتي نپرسيد چرا امضا نكردي؟!

پي نوشت ۲:براي يه آزمون خبرنگاري شركت كردم و حالا اگر يه گزارش خوب بتونم تهيه كنم شانس پذيرشم مي‌ره بالا.قضيه‌ي مصاحبه با جامعه شناس اين بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 15:55  توسط بهاره |