![]() |
||
|
۱.جمعه بود.فرداش ساعت دوم امتحان فيزيك داشتيم و بعد قرار بود بريم سينما.هيچي درس نخونده بودم.شب خودم رو زدم به مريضي...صبح خيلي وحشتناك از خواب بيدار شدم و وانمود كردم از درد دارم ميميرم...نرفتم مدرسه.طرفاي ساعت سوم هرچي به مادرم گفتم حالم خوب شده برم مدرسه؟گفت نه!
۲.يه روزي بود كه امتحان داشتيم.روز قبلش با مادرم رفته بودم بيرون و يه لواشك غير بهداشتي مغروق در آب زرشك هم خريدم.اومدم خونه اصلا رغبت نميكردم نگاش كنم....ولي يه ذره كه مزهش كردم بينهايت خوشمزه بود!شب شد و ديدم طبق معمول درس نخوندم.رفتم دستشويي و يه نيم ساعتي لفتش دادم.اومدم بيرون گفتم حالم خيلي بده...صبح زودتر از بقيه بيدار شدم و رفتم دستشويي.مادرم كه بيدار شد و حالم رو پرسيد گفتم تا صبح نخوابيدم...همش تو راه دستشويي بودم.با بيحالي دراز كشيدم روي تختم...نرفتم مدرسه.چند روز بعد از كنار اون لواشك فروشيه رد ميشديم به مامانم گفتم واااي لواشك!گفت: حرفشم نزن!يادت نيست چه بلايي به سرت آورد؟! ۳.جمعه صبح كلاس فيزيك داشتم.اصلا حوصله نداشتم صبح روز تعطيلم رو تا ساعت ۱۱ برم درس بخونم.هفتهي پيشش بهونه آورده بودم و نرفته بودم.ميدونستم اين هفته هيچ راهي نداره...فيش تسويه حسابي رو كه تماس گرفته بودن كه حتما ببريم، رو برداشتم و رفتم كلاس.تحويل منشي دادم و گفتم نميتونم بمونم.برگشتم خونه گفتم دبير نيومده! ۴.چهارشنبهها ما كلاس فوق برنامهي حسابان داريم و دو تعطيل ميشيم.هر هفته هم اين فوق موندن يه عذاب وحشتناكه.با بچهها تصميم گرفتيم فوق رو كنسل كنيم.به دبير ميگفتن ميگفت هرچي دفتر بگه...به دفتر ميگفتن ميگفت نظر دبير چيه؟! آخرشم دفتر رد كرد و گفت بايد بمونين.ساعت اخر بود، از دبير هندسه اجازه گرفتم و رفتم دفتر.گفتم دبير حسابان گفته چون ۲شنبه اومدم سر كلاستون ديگه نيازي به اين فوق نيست.بريد به دفتر اطلاع بديد كه برين خونه.اونام قبول كردن...برگشتم سر كلاس و يكي رو فرستادم به دبير بگه دفتر فوق رو كنسل كرده! كلاس كنسل شد و رفتيم خونه! ۵.ديروز امتحان هندسه داشتيم.اين بار نه تنها طبق معمول نخونده بودم، در طول ترم هم نه يه دونه تمرين حل كرده بودم و نه حتي يك كلمه سر كلاس گوش داده بودم.گفتم خودم رو ميزنم به مريضي...صبح همچين شنگول از خواب پا شدم انگار مي خوام برم عروسي! ديگه نميشد نرفت...تو ذهنم انواع دليلها رو بررسي مي كردم كه به معلمه بگم و امتحان نگيره ازم.ميدونستم بيفايدهست...درست در يك قدمي صفر بودم كه ناگهان ذهنم جرقه زد! كيفم رو برداشتم و خدافظي كردم.رفتم ته كوچهمون...اونجا يه تپهي بزرگ خاك و گل هست.پشت يه ديوار قايم شدم.كيفم رو انداختم رو خاكا و شروع كردم خودم رو حسابي گلمالي كردم...لنگ لنگ برگشتم خونه.گفتم سر كوچه رو گلاي پيادهرو سر خوردم و نزديك بود با سر بيفتم تو جوب...مامانم زنگ زد به مدرسه و گفت افتاده و پاش پيچ خورده...نرفتم مدرسه! يه مهمون دكترم داشتيم اتفاقا.پام رو گرفت و پرسيد كجا درد مي كنه؟گفتم يكم بالاتر از مچ...پام رو به چپ و راست ميچرخوند و منم در وديوار رو نگاه ميكردم...يك آن فهميدم بايد بگم درد ميكنه! گفت راه برم...لنگان لنگان يه چند قدم رفتم گفتم وقتي پام رو تكون مي دم يا فشار مييارم بهش درد ميگيره.گفت به احتمال زياد كشيدگيه تاندونهاست...چيزي نيست.خوب ميشه. نميشه دانش آموز باشيد و از اين مورداي مدرسه نرفتن و كلاس دو در كردن براتون پيش نيومده باشه.منم كه ديگه خداي اين كارام! يعني از ابتدايي!حالا ديگه دربارهي من چي فكر ميكنيد رو نميدونم! حالا كه اين پست رو خونديد، شما هم صادق باشين.بياين و توي نظرخواهي از خاطرات خودتون بگين. پي نوشت:تو مورد ۴، كس ديگهاي رو فرستادم با دبير حسابان صحبت كنه چون از خودم دل خوشي نداشت.ترم دوم ۴ بار سر كلاسش غيبت كردم! يه زنگ حوصلهشو نداشتم و تو حياط براي خودم قدم زدم و نرفتم سر كلاس! يه بار هم فوق بدون اينكه بهش بگم رفتم خونه.دو بار ديگه هم كه كلا مدرسه نرفتم و هر دو روز حسابان داشتيم. پي نوشت۲: مورد پنجمي واقعا نوشدارو در لحظهي مرگ بود كه رسيد! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 14:30 توسط بهاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 69 هستم.ماه شير و خورشيد.
دلم ميخواد اينجا جايي باشه كه هميشه دلم خواسته داشته باشم.جايي براي نوشتههام. |
| پیوندهای روزانه |
|
گزارش من در مجله ی زیگ زاگ جایزه رو بده بیاد ! عشق ها بی دلیل می آیند تولد یک زندگی 300 the movie اولين سرود ملي ايران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|