تبليغاتX
دختر خورشيد
 

سر کلاس زبان یه بلوتوث می گیرم از یکی از دخترا، از یکی از معلمای معروف ریاضی اینجا. بچه ها برای کلاسش سر و دست می شکنن.کارش عالیه.شاگرداش بالای هشتاد درصد ریاضی می زنن تو کنکور.و البته خیلی خشنه...عالی درس می ده و خیلی اهمیت می ده که درس بخونن بچه هاش.و اگه غیر از این بشه، دیگه فحش و کتک و ...به سبک مکتب خونه های قدیم!
این بلوتوث یه فیلم کوتاه نیم دقیقه ای بود که یکی از شاگردای پسرش، مخفیانه گرفته بود وقتی داره سر یکی از پسرا که درس نخونده داد می زنه و بعد هم می زنه توی گوشش...
اگر فیلم رو ببینین، به شدت از این رفتار این معلمه منزجر می شید.پسره خیلی مظلوم نشون می ده.هرچی معلمه می یاد نزدیک تر این می ره عقب تر! آخرشم معلمه با اون قد بلند ! و هیکل بزرگ و چهار شونه ش! یه سیلی می زنه به گوشه پسره قد کوتاه کوچولو که تا نیم ساعت دستش روی صورتش می مونه...! که اصلا به اندازه ای صدای داد معلمه بلنده، که آدم از بیرون فیلم هم حساب کار خودش رو می کنه! دیگه نیازی به کتک نیست ! این بلوتوث با سرعت نور توی شهر پخش شده.دست همه ی شاگرداش و کسایی که نمی شناسنش حتی...اینکه این معلم یه دبیره خشنه، برای کسی مخفی نیست.با این وجود اینقدر کارش عالیه، و اینقدر واقعا دلسوز بچه هاست، که با همه ی این ها کلی شاگرد داره.

این بلوتوث نهایت بی انصافی در حق دبیریه که تمام تلاشش برای موفقیت شاگردهاشه. زدن، یه چیز جا افتاده بین معلمای معروف اینجاست.یعنی اگر غیر از این باشه، نمی خونن بچه ها !!
این فیلم یه برخورد کوچیک از این معلم رو نشون می ده بدون اینکه جنبه های تدریسش، وقتی که برای شاگردا می ذاره، دلسوزی و بقیه ی رفتارهاش رو نشون بده. درحالیکه همه ی شاگرداش هم حداقل یکبار رو ازش خوردن ! و این رفتارش هم همه می دونن ! اما این فیلم که اینجوری پخش می شه، یه تصویر وحشتناک و بدجنس و هیولایی! از این دبیر نشون می ده.

اگر کسی فکر می کنه این رفتار اشتباهه، پیشش نره ! که اتفاقا هزینه ی کلاس هاشم خیلی بالاست ! وقتی می ره و می پذیره این رفتار معلم رو و در عین حال درس نمی خونه، این رفتار که سهله، حقشه زیر لگد هم بگیریش!

با نهایت تاسف و تاثر، این بلوتوث رو برای یک نفر فرستادم!
با عمیق ترین پشیمانی ها و شطرنجی ترین چهره ها، از نادم ترین بشرهای روی کره ی زمین می باشم!
این بلوتوث رو از توی گوشی خودم پاک کردم.اما احساس می کنم، این دوستم برای هرکسی بفرسته، باعث و بانیش من هستم و عجیب با وجودی که تقریبا مدت زیادی ازش می گذره، این ناراحتم می کنه.
هی دختر ! می شه لطفا پاکش کنی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 20:16  توسط بهاره | 

بعضی وقت ها به خودمون فکر می کنم...قبل تر برام خوشایند بود.می تونستم ساعت ها به حرف های نگفته مون فکر کنم...به کارهامون...به چیزهای مشترکمون...و تصور کنم که همه اتفاق افتادن.
قبل تر، می تونستم با فکر کردن بهت نیرو بگیرم...که تا ابد به خاطرت صبر کنم...می تونستم از فکر کردن بهت شاد بشم...که تا ابد امید داشته باشم هر وقت ازت نه شنیدم...

حالا اما...دیگه خوشایندم نیست.
آزار می بینم...نازک می شم...و بعد هربار فکر کردن بهت هزار بار می شکنم...

حالا که به خودمون فکر می کنم فقط فاصله ها رو می بینم و تفاوت ها...عجیبه که روزی اینقدر برای هم مناسب بودیم...حالا انگار همه ی مثل هم بودن ها گم شدن...یا شاید هرگز نبودن...؟!

هیچ حرفی برای تو ندارم...پرم از حرف...از گفتن...و به تو که می رسم لال می شم انگار...
سرشارم از مهرت...بوسیدنت...در آغوش کشیدنت...و رو به روت که می ایستم انگار خالی ام از احساس...

دور همه چیز خط می کشم...می خوام مرز بکشم بین دنیای خودم و تو...می گردم دنبال دوستای قدیمیم...کارهایی که بلدم...چیزهایی که دوست دارم...حتما چیزی هست که ازش لذت ببرم بدون تو...

آماده م که ازت دور بشم...
انگار همون روز که تنها، سراسر اشک، با زلف نامجو، شب کردم...اون شب سرد که به یادت فقط نوشیدم و سیگار کشیدم...و توی دود سیگار و سردی شب جای خالی ت رو بیشتر از هر وقت حس کردم...آماده شدم...

حالا هزاران خاطره ازت دارم...از لمس کردن دست هات...عطر تنت...از آغوش تنگت...از بوسیدن جای انگشت هات روی کیبورد، صبحی که نبودی...
صدها عکس...بی شمار در یادم...
و یک زخم...عمیق و دردناک...مثل اینکه روحم خراش خورده باشه...از اون صدای دیگه...شوخی های تو...و اون خنده های دور...نفهمیدی چقدر حسودم...هیچ چیزت مال من نیست...و تمام حسادتم برای توست...چقدر حرف زدین...؟! چند ساعت...؟! چند دقیقه...؟! برای من چندسال گذشت...

هنوز متعلق به تو هستم...و سراپا تمنا برای دل کندن ازت...
ترکت می کنم...قلبم همیشه به یادت خواهد بود...از خودم جدا خواهمش کرد...تمام دوست داشتن هام رو جا خواهم گذاشت برای تو...
و خودم، ترکت خواهم کرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 21:3  توسط بهاره | 

سرما خوردم.و هنوز بعد از دو هفته تک سرفه می زنم و صدام گرفته.
سرماخوردگی که اینجوری طولانی می شه، فکر و اعصاب آدم رو هم مریض می کنه.نگاه می کنم می بینم الان چند روزه نمی تونم درست حرف بزنم؟! چند وقته هرجا می رم یه جعبه دستمال کاغذی زیر بغلمه؟!

دیروز هم به همون دلایل بالا، و دلایل روحی دیگه، از اون روزای بد بود.که گرفته ای...ناراحتی...عصبانی ای...و آماده ی پاچه گرفتن.کلاس زبانم هم نرفتم.از خونه زدم بیرون...یه تاکسی گرفتم و یه دور زدم و بر گشتم...تو راه از کنار یه بانک رد شدم.دو تا پسر جلوش وایساده بودن.سرم پایین بود و اخمام تو هم...که صدای یکیشون اومد:  این بانک رو می ندازم پشت قباله ت ! ازشون رد شدم و نمی فهمم کدومه.به شدت احساس اعصاب خوردی می کنم که نمی فهمم انگار دست خودم نیست و اخمام باز می شه...و چند قدم دیگه بی اختیار لبخند می زنم...!

خونه که می رسم، کسی نیست.می شینم پشت کامپیوتر و شروع می کنم گشت زنی...و کشیده می شم توی ایمیلای قدیمی...
و بعد ناخودآگاه می رم سراغ نامه های تو...می دونم ناراحت خواهم شد.حوصله ی خاطرات قدیمی رو ندارم.روحیه ی دوباره جواب هات رو خوندن رو ندارم...می رم عقب تر...قبل از اینکه حرف بزنیم...قبل از اینکه بشناسمت... نگاه می کنم به اون نوشته ها و سعی می کنم یادم بیارم کی این ها رو گفته...؟! من...؟! می خونم و می خندم...یادم هست...اون نامه ها...اون شوخی ها...اون اصرار ها...و بعد می رسم به جواب های تو...که گفتی نیستی...گفتی بن بستی...نیازی به دوباره خوندن جواب خودم ندارم.یادم هست.گفتم من از هر بن بستی بالا می کشم...حالا بیا ببین چطور سال هاست پشت بن بست دیوار تو موندم...

چرا حالم خوب نمی شه...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 15:27  توسط بهاره | 

دیروز یکسال شد که اینجا می نویسم.

اهل سالگرد گرفتن برای وبلاگ نیستم.اینجا برای من حکم دست نوشته هام رو داره.شاید دفترچه خاطرات...و هیچ کس برای چندسال نوشتن توی دفترچه خاطراتش جشن نمی گیره.اما حالا خواستم اینجا بنویسم از یکسالگی این وبلاگ برای اینکه نگاه کنم به سالی که گذشت و به خودم...

یکسال گذشت...یادداشت اولی که اینجا نوشتم، دختری بودم رویایی...غرق در تصورات خودم...ممکن بود ساعت ها بی اعتنا به هر چیز جایی بشینم بیکار و پوچ...و فکر کنم در آینده چه خواهم شد و چه خواهم کرد...مسموم شده بودم از دوست داشتنت...عصبی...تنبل...و فقط عاشق تو.
سالی که گذشت درس هام بدتر و بدتر شد و چیزهایی که دوست داشتم بزرگ تر و بزرگ تر...یادم می یاد یک وقتی چطور خوشحال شدم...یاد گرفتم گاهی باید راه برم تا بتونم پرواز کنم...چقدر غمگین شدم...چقدر اشک ریختم...چقدر احساس دوری کردم...و تنهایی و خستگی...و چطور همش پوچ شد وقتی دیدمت...و اون هیجان و نگرانی...که مدام به خودم می گفتم الان نه...الان نه...ولی زمانش می رسید...اول صدات رو شنیدم...و بعد پشت در تو ایستاده بودی...این همه سال دوست داشتن، نگرانی، لبخند، اشک، هیجان...و یک لحظه من دیدمت...سردترین دستی رو که می شد بهم دادیم...همون شب، اومدی توی اتاقم...نشسته روی صندلی و من رو به روت روی تخت...وقت رفتن بهم یاد دادی که چطور باید دست داد...و دستم رو فشار دادی...دست هات رو به خاطر دارم وقتی توی دستم فشارش دادم...و چند شب بعد وقتی بعد از خداحافظی، برگشتم دوباره تا در آغوشت بگیرم...اومدی نزدیک تر...خم شدی...و دستام حلقه شد دور گردنت و دست هات دور کمرم...احساس می کنم هنوز فشار دست هات رو وقتی کمرم رو گرفته بودی...فهمیدم دوری به فاصله ها نیست...چطور می شه از کمترین فاصله ها اینقدر دور شد...؟
سالی که گذشت تنهاترین شبم رو گذروندم...توی دود سیگار برای محو کردن چهره ت از جلوی چشمام...نگاهت...خنده هات...حرکاتت...انگار برای همیشه ازت دور باشم...و تا همیشه هر لحظه عاشق تر از قبل بشم...

یکسال گذشت.یادداشت اولی که اینجا نوشتم، تنها برای تو بود که قلبم می تپید...
و امروز هم فقط برای توست.
سال های دیگه هم که بگذره تنها تو هستی که می تونم دوست داشته باشم.تنها موجود دوست داشتنی من...و سنگدل ترین...دوستت دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 15:35  توسط بهاره | 

حدود یه ماه پیش بود که برای یه سفر سه هفته ای رفتم لندن.و حالا انگار تازه فرصت کردم که درباره ش فکر کنم و بنویسم.

تمام مدتی که دنبال کارای سفر بودیم، تا بعد از گرفتن ویزا هم خیلی آروم بودم.خوشحال اما شادی کنترل شده.انگار اتفاق مهمی نیست...یا شاید هم ناباوری بود. شب آخر، خونه ی عموم تهران بودیم.دیر وقت بود و ساعت ۴ صبح باید پا می شدیم که بریم فرودگاه.و من فکر می کنم اون شب به زور سه ساعت خوابیدم...انگار تمام هیجان و اضطراب پنهان شده ی این مدت با هم بهم هجوم آورده باشن.سعی می کردم به چیزی فکر نکنم و بخوابم.اما مدام صدای توی ذهنم می گفت فردا این موقع ها کجایی...؟ و دوباره بهم می ریختم ! غلت می زدم...چشمام رو به زور می بستم و دوباره از نو...

توی هواپیما کنار یه پیرمرد نشسته بودم که بعدا فهمیدم مقیم اونجا بود.مهربون بود و به من یاد داد چجوری از گوشی استفاده کنم تا صدای تلویزیون رو بشنوم. چون مدام از گوشم می افتاد  و دیگه حسابی داشتم خجالت می کشیدم.طوری که اصلا بی خیالش شدم.اما به هرحال اون دوباره و چندباره بهم نشون داد تا بالاخره درست شد.غذای هواپیما رو دوست نداشتم.خوابم نمی برد.آروم تر بودم.مثل اینکه بدونی کار از کار گذشته و هیچ چیز به اختیار تو نیست.مثل تسلیم شدن...

شب اول، با هم سفرهام که تازه اونجا با هم آشنا شدیم، رفتیم گردش. کنار رودخونه تیمز ( thames) قدم زدیم.از کنار چرخ و فلک بزرگ رد شدیم و جلوی ساعت بیگ بن عکس گرفتیم...
شهر قشنگ بود. همه جا آزادی رو می دیدی.و هرچند می گفتن لندن شهر خطرناکیه، امنیت رو حس می کردی.اونجا که بودم فکر کردم، بدبخت ترین مردم اون ها، باز خوشبخت هستن.خیلی مهمه که آزاد باشی.وقتی قدم می زنی، هیچ کس به تو کاری نداره.احساس راحتی، اعتماد به نفس، ... همه ی چیزهایی که ما همیشه اینجا ازش محروم هستیم.

اولین تجربه ی سفر خارجی بود.
اولین تجربه ی سفر تنها بود.
اولین تجربه ی سفر خارجی تنها بود !
و برای همه ی این سه تا، از خوشایندترین تجربه هام بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 14:35  توسط بهاره |