![]() |
||
|
دو هفته ست مدرسه ها تعطیل شده. و به طبع، من هم خیلی حالم خوبه ! گاهی فکر می کنم اگر مدرسه نبود، تا با تعطیل کردنش بشه این همه خوشحال شد، اونوقت زندگی خیلی سخت تر می گذشت!
بیشتر از یک ماهه که همه چیز رو تعطیل کردم.درس ها به کنار، کلاس های کنکورم رو هم نرفتم.و حالا که برگشتم، هنوز دست رو دست گذاشتم.جالبه با این همه خیلی راضی ام.ذهنم مرتبه.انگار می دونم دقیقا می خوام چیکار کنم.برای چیزایی که دوست دارم برنامه ریزی می کنم.کارای شخصیم...و بعدا بالاخره عمل می کنم! این روزها خیلی به بچه م فکر می کنم... ولی اگر هم دختر باشه، من دوستش خواهم داشت.به نظرم پدرش همیشه دخترها رو دوست داشت.جوری تربیتش می کنم که از اون تیپ دخترهایی باشه که اگه پدرش می دید عاشقش می شد... کودکم رو دوست دارم چون از وجود پدرش و خودمه.و به خاطر خودش...چون بعد از رفتن پدرش، تنها دلیل زنده بودنمه.عاشقت هستم کوچولوی من. پی نوشت: احساس بدی دارم که بعدها که دخترم این رو بخونه، چه احساسی خواهد داشت؟ برای همین، پی نوشت ۲: پی نوشت ۳: با این حرف می زنی، فک می کنی اون ناراحت می شه.به اون یه چیزی می گی فکر می کنی حالا این یکی چی فکر می کنه؟! خدایا این حس مادری کشت دیگه من رو! پی نوشت ۴: امضا: همسری فداکار، و مادری دلسوز ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:48 توسط بهاره |
|
|
نشستم پای کامپیوتر و پرده رو کنار زدم.برف می باره.نرده های بالکن از خیسی قرمزتر شدن و آجرای زرد ساختمون نیمه کاره انگار رنگ پریده ن.هرجا رو نگاه کنی اول سفیدی می بینی و بعد شاخه های درخت تازه هرس شده همسایه ی بغلی و نرده های سفید روی دیوار که یه وقتی شاخ و برگ درخت همسایه همش رو پوشونده بود.
دلم می خواد تصمیم جدی ای برای زندگیم بگیرم.الان ۱۷ سالمه و دلم می خواد دقیقا بدونم می خوام چیکار کنم؟ همین طور برف می باره...آسمون که اینطور سفید می شه فکر می کنم همه ی دنیا سفیده و خیلی راحت می شه به چیزهای دوست داشتنی فکر کرد و آینده و همه چیز همون طور بشه که می خوای. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 12:43 توسط بهاره |
|
|
زنی رو می شناختم که از همسرش جدا شده بود.عاشق کارش بود و نمی تونست ازش دل بکنه.شوهرش گفته بود کارت رو به من ترجیح می دی.و زن سکوت کرده بود.می دونست که درست می گه.از هم جدا شدن.مرد رفته بود کانادا. زن رو هم برده بود.دوستش داشت.زن برگشته بود.عاشق کشورش بود.
دوستانی داشت.معاشرت می کرد.خرید می رفت.سفر می کرد.و در نهایت بر می گشت به کشورش.و سر کارش. از زندگیش لذت می برد.عشقش چیزهایی بود وابسته به خودش.چیزهایی که به خاطرش از همه کس و همه چیز می گذشت و احساس نگرانی نمی کرد.چیزهایی که می خواست رو داشت. عشق خاک...عشق کار... خوشبختی یعنی این.عاشق چیزهایی باشی که ثابتن. و حماقت یعنی عاشق اشیا و موجودات متحرک شدن.چیزهایی که باید برای رسیدن بهشون از خودت بگذری و در نهایت اونا همیشه دورتر می شن. و من یکی از همین احمق ها هستم. احساس پوچی می کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 15:54 توسط بهاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 69 هستم.ماه شير و خورشيد.
دلم ميخواد اينجا جايي باشه كه هميشه دلم خواسته داشته باشم.جايي براي نوشتههام. |
| پیوندهای روزانه |
|
گزارش من در مجله ی زیگ زاگ جایزه رو بده بیاد ! عشق ها بی دلیل می آیند تولد یک زندگی 300 the movie اولين سرود ملي ايران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|