تبليغاتX
دختر خورشيد
 

درست مثل خوابه.اونقدر باور نکردنی که حتی ذوق زده نمی شی یا هیجان زده...خوشحال نیستی...یا در شوک...آرومی. و فقط منتظری تا بیدار شی.
در همین آرامش، من منتظرم تا از خواب بپرم.و اونوقت می دونم که باید از خیلی قبلتر چشمام رو باز کنم....شاید سال ها قبل...شاید کودکی...شاید هم باید دوباره متولد بشم ؟
می دونم که باید اونقدر دور باشه که هیچ چیز رو به یاد نیارم...

تصور کن دریچه ای به روت باز بشه بدون اینکه هرگز بهش فکر کرده باشی.و بعد تمام مسیر زندگیت رو تغییر بده.اونوقت درحالیکه تو فکر می کنی این نهایت خوش اقبالیه که هرگز می تونه به کسی روی بیاره، دریچه به تدریج بازتر بشه...و می بینی هنوز نیمه ی نور نتابیده بود و تو چشمات رو از شدت روشنایی تنگ کرده بودی.

این فکریه که وقتی چمدونم رو روی زمین فرودگاه هیترو می کشم تا وقتی کنار رودخونه ی تایمز از سرما زیپ کاپشنم رو تا آخر بستم و وقتی روی مبل راحتی بین جمع کوچیکی، نشستم توی خونه ی کسی که باورم نمی شه شنونده ی حرفاش هستم، توی ذهنم آروم می چرخه...و هر لحظه منتظرم تا لحظه ی بیداری برسه.

می دونم که نمی تونه واقعیت داشته باشه...آرومم...اما فقط خواب شیرینیه و دلم نمی خواد تموم بشه...این بهترین خوابیه که دیدم...دوست ندارم بیدار شم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 20:44  توسط بهاره | 

ابروهام رو برداشتم.
دیروز رفتم آرایشگاه. مادرم غر می زد که فقط می خواد مرتب کنه.من محل نمی ذاشتم. به آرایشگر می گفتم می خوام کامل بردارم. آرایشگره شروع کرد و حرف می زد.می گفت خودشون زمان شاه هرکاری خواستن کردن ! حالا نمی ذارن دختراشون ابرو بردارن!! البته هرچند من تایید کردم ولی نه مادر من توی خانواده ای بوده که زمان شاه هرکاری خواسته بکنه ! و نه محیطی که زندگی می کردن اجازه ی همچین کاری رو می داده. من تقریبا مطمئنم که من آزادی بیشتری دارم.و حتی بهترم و موفق تر. بی انصافی نمی کنم.درستش همینه.باید نسبت به قبل پیشرفت کرد نه پسرفت. برای همین من می تونم خودم رو موفق تر بدونم اما نه هیچ وقت خوشبخت تر...شاید لحظه ای در زندگیه مادرم، به اندازه ای خوشحال شده باشه که برای من قابل درک نباشه. هیچ وقت نمی شه کسی رو خوشحال تر یا خوشبخت تر دونست...کسی چه می دونه شاید مادرم حتی هرگز به اندازه ی من احساس ناراحتی نکرده باشه...هرچند توی شرایط بهتری هم قرار گرفتم...

مادرم باید پدرم رو دوست می داشته...شاید به هم نامه می نوشتن...یا زنگ می زدن...شاید هم چندبار پنهانی هم رو دیده باشن...مادرم باید با دیدن پدرم قلبش تپیده باشه...باید احساس سقوط کرده باشه...انگار از درون خالی می شی و توی خلا سقوط می کنی...حتما مادرم خاطرات قشنگی با پدرم داره...اون اولین مردی بوده که مادرم بوسیده. و البته آخرین ! اولین و آخرین کسی که خواسته ببوسه و در اغوش بگیره...و برای همه ی این ها مادرم خوشبخت بوده.

و من...
همیشه نگران از دست دادن اندک امیدم...و محو شدن اندک لحظاتی که احساس خوشبختی کردم...شاید هم اشتباه کردم...حتما اشتباه کردم.اگر حتی لحظه ای خوشبختی رو احساس می کردم، می تونستم به یاد بیارم و خوشحال باشم...اما من همیشه نگرانم...نگران از دست دادن چیزهایی که هرگز بدست نمی آرم...نگران از دست دادن هیچ...

پی نوشت ۱: دیروز با اطمینان می گفتم که خوب شد که این ابروها رو تا عروس شدن ! نگه نداشتم و گرنه حتما قبل از عروسی یه دوره افسردگی می گرفتم تا با قیافه ی جدیدم کنار بیام ! جلوی آینه که می رم چهره م برام نامانوسه...تصور کن ۱۷ سال به اون ابروهای بهم پیوسته عادت کرده بودم... .

پی نوشت ۲ : از حالا تا شاید خیلی دور، شاید همیشه، کامنت دونی این وبلاگ بسته خواهد بود.
حالا به نظرم دلم می خواد فقط برای خودم بنویسم. نه توی دفترچه خاطراتم اما.جایی که بازه برای همه و مجبور به پنهان کردنش نیستی.اما برای خودت می نویسی.
به دوستام حتما سر می زنم. به زودی لینک هام رو مرتب می کنم.بعضی ها آدرس های مرده ن.کسانی رو نگه می دارم که می خونم.دوستای خودم رو نه هر وبلاگی رو که توی رودربایستی تبادل لینک کردیم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 13:56  توسط بهاره | 

امروز مدرسه نرفتم. و یکشنبه هم. و یک شنبه ی هفته ی قبلش هم.
روزهایی که مادرم نیست مدرسه نمی رم.پدرم تا بعد از ظهرها برنمی گرده.کسی نمی فهمه و به همین راحتی، مدرسه نمی رم.

هیچکسی رو دوست ندارم.نه حتی دوست هام رو.
فقط خانواده م رو دوست دارم.پدرم، مادرم و برادرم.این روزها فقط این ها رو دوست دارم.مادرم پنج روزه که رفته مسافرت و امروز با برادرم بر می گردن. خوشحالم.خیلی احساس دلتنگی می کنم.همین الان که این ها رو می نویسم احساس دلتنگی می کنم. و خوشحالم که باز با هم خواهیم بود.هر چهار نفرمون.مثل یک خونواده ی خوشبخت...به همین سادگی می شه خوشحال شد و من خوشحالم.

** چیز جدیدی یاد گرفتم: "تایید ". به این معنی که اگر تمام سعی و تلاشت رو روی کاری بذاری و واقعا اون رو بخوای، خدا تاییدت می کنه.
شاید من حتی خواب این روزها رو نمی دیدم.این ها هدف من نبودن چطور می تونستم براشون تلاش کنم؟ اما تو رو که می خواستم...واقعا می خواستم...با تمام قلبم و وجودم... و خدا دوست داشتن من رو تایید کرد. من کی هستم که بگم اشتباه کردم...؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:3  توسط بهاره |