![]() |
||
|
-: من فضا جدي/گفتگوي حضوري: -: در واقع در شرايط نا به سامان حكومت فعلي و با جهتگيريهاي دولتمردان، اين جامعه با سرعت نور به سمت تاريكي سقوط ميكنه و بدون شك جز مرگ در انتظار ما نيست و تنها كورسوي اميد، انقلابي مجدد و روي كار آوردن دولتي است كه خواست و انتخاب مردم باشد و اين ميسر نميشود مگر با همفكري و همياري همهي مردم و به پا خواستن ايشان براي احقاي حقوق از دست رفته و اعتراض به قوانين پايمال شده در طول ۲۷ سال حكومت مخوف تحميلي كه با رفتن در مسير بيراهه ارزشهاي جوانان انقلابي زمان خود را ناديده نگاشت و با دست خود كاري كرد كه امروز فرياد اعتراض اين مردم به گوش همهي دنيا رسيده و خواستار حمايت سازمان حقوق بشر و فعالين سياسي... فضاي جدي/ مكالمهي تلفني: -: اينجا بچههايي كه كار ميكنن خيلي زياد هستن...اعتياد زياد هست...از ويژگيهاي خاص اينجا شايد بتونم يه نوع تنفر از هويت رو اشاره كنم بهش كه خيلي زياد ميبيني.به طوري كه افراد از اصالتي كه در بين ساير مردم جاهاي مختلف با ديد مثبت ازش ياد ميشه فرار ميكنن... فضاي دوستانه/ قدم زدن در پارك: : يه سري فيلم () به دستم رسيده...ميخواي بهت بدم؟ اگر ناراحت نميشي...؟ محض رضاي خدا يكي به اين ۲۵ سالهها اطمينان خاطر بده كه بزرگن! نيازي نيست هي به طرق مختلف بيانش كنن! نميدونم شايد سيسالهها تحويلشون نميگيرن، اينجوري بروز ميدن!! آقا شما بزرگ! شما عاقل! فهميديم ديگه!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 19:52 توسط بهاره |
|
|
ديروز بعد از ظهر از اون روزايي بود كه به شدت ديوونه شده بودم...
از صبح بد شروع شده بود.از پاي كامپيوتر كه بلند شدم حس بدي داشتم...بعدش با مادرم دعوا كردم (كه اين طبيعيه! اما خب شدت ناراحتي كه احساس كردم زياد بود)...بعداز ظهر فقط براي اينكه از جو خونه دور بشم، رفتم كلاسم.رفتم داخل...يكي از دوستام رو ديدم و بعد برگشتم بيرون... اغلب با احساساتم غريب نيستم.ميدونستم كه ناراحت و بيحوصلهم...بعد ناگهان دلم خواست به هيچ چيز فكر نكنم و تنهاي تنها برم يه جايي...مثل اين فيلما ! بعد رفتم و بيهدف سوار اتوبوس شدم...فكر ميكنم همهي آدمها گاهي زماني ميخوان براي اينكه از خودشون دور بشن...اگر خسته و كسل هستن برن قدم بزنن...يا بيهدف سوار اتوبوس شن...اما اين براي من، كه اولين باري بود كه ميخواستم بدون اينكه خبر بدم جايي برم خيلي احساس عجيبي بود...احساس ميكنم مدتهاست كه از طبيعيترين حقوق خودم محروم هستم...چقدر وقتهايي كه به شدت عصبي و ناراحت بودم، توي اتاقم و روي تختم موندم...حالا اين من هستم كه سوار اتوبوس دارم ميرم جايي كه نميدونم كجاست...؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 13:7 توسط بهاره |
|
|
با خواهش و تمناي! كامران و دعوت آمير به بازي تاثيرگذارهاي زندگي! دعوت شدم.
حقيقت اينكه چرا اينقدر دير بازي كردم، اينه كه اين بازي براي من خيلي سخته.من معمولا خيلي سريع از افراد تاثير ميگيرم و حتي جهت زندگيم رو عوض ميكنم! ولي خب اگر بخوام به نمونههاي مهمي كه به جاي اينكه عوضم كنن، روي فكر خودم تاثير گذاشتن، اشاره كنم ميتونم بگم... - "پائولو كوئيلو". كتاب كيمياگرش به شدت روي من تاثير گذاشت و باعث شد به افسانهي شخصي خودم فكر كنم و بخوام كه به دستش بيارم.من با جملهي " تحقق بخشيدن به افسانهي شخصي يگانه وظيفهي آدميان است" زندگي ميكنم.اين كتاب نگاه من رو به اطرافم تغيير داد.باعث شد دنبال نشانههاي خودم بگردم.بينهايت ازش لذت بردم و بعد خيلي بيشتر عاشق نويسندهش شدم (قبلا كتابهاي ديگهش رو خونده بودم). ديگه تموم شد! تا همين جا هم خيلي كشش دادم كه همه رو به دومي! ندادم و يه سهمي براي كوئيلو قائل شدم! از مژگان، ستاره و بهزاد دعوت ميكنم توي بازي شركت كنن. پينوشت : من گفتم مدرسه رو دوست دارم؟! من غلط كردم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 15:53 توسط بهاره |
|
|
اين را امشب برايت مينويسم... امشب بيش از هر زماني فكر ميكنم از دستت خواهم داد...چقدر ضعيف هستم در برابر تو... هيچ وقت برايت از خواستهام گفتهام؟ امشب ميگذرد و شبهاي ديگر... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 1:15 توسط بهاره |
|
|
اين پست رو مينويسم صرفا براي اينكه اين روزها ثبت بشه.
روزهايي كه همه سياهپوش حجاب اجباري هستيم...روزهايي كه خون از صورت زني ميچكه كه نشريات اجازهي چاپ عكسش رو ندارن...روزهايي كه اراذل و اوباش رو توي شهر ميگردونن...لولهي آفتابه دهنشون ميكنن...اينها بيمار همين جامعهن...با تحقير درمانشون ميكنن... اين روزها بايد چشمهات رو ببندي تا نبيني...روزهاي سياهي و تلخي...روزهاي تنفر... پي نوشت: قدرت لينك دادن به عكسها رو ندارم...قدرت يكبار ديگه ديدنشون رو ندارم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 15:3 توسط بهاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 69 هستم.ماه شير و خورشيد.
دلم ميخواد اينجا جايي باشه كه هميشه دلم خواسته داشته باشم.جايي براي نوشتههام. |
| پیوندهای روزانه |
|
گزارش من در مجله ی زیگ زاگ جایزه رو بده بیاد ! عشق ها بی دلیل می آیند تولد یک زندگی 300 the movie اولين سرود ملي ايران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|