تبليغاتX
دختر خورشيد
 

با سپاس از كامران عزيز كه خودش مي‌دونه چه جايگاهي برام داره! منم به بازي آرزوها دعوت شدم.نوشتن آرزوها شيرين و در عين حال سخته...سخت چون اونقدر زيادن و شايد خصوصي‌ان كه آدم نمي‌دونه چجوري شروع كنه و كي تموم كنه! به هرحال اينم ليست آرزوهاي من:

۱.دوست داشتم يه عكاس فوق‌العاده بودم با يه دوربين خدا كه دور دنيا سفر مي‌كردم و عكس مي‌گرفتم...همه‌ي زندگيم در سفر مي‌گذشت و صرفا به عكاسي...دلم نمي‌خواست به هيچ جا متعلق باشم...هيچ قيد و بندي نداشته باشم...فقط عكس مي‌گرفتم...و تمام صحنه‌ها زيباي دنيا رو، تمام منظره‌هاي عالي طبيعت رو ثبت مي‌كردم...
۲.من كلا كاراي صدايي رو دوست دارم.آرزو دارم خواننده، دوبلور و يا گوينده‌ي خوبي بشم.
۳.خيلي به درس اهميت نمي‌دم براي همين آرزوي خاصي براش ندارم...فقط امسال قبول بشم!
۴.نويسنده‌ي موفقي باشم.دلم مي‌خواد بتونم بنويسم.
۵.آرزو دارم سريال پرستاران هيچوقت تموم نشه! من عاشق اين سريالم.وقتي پاش مي‌شينم دلم مي‌خواد ساعت‌ها طول بكشه.گاهي تكرارش رو هم نگاه مي‌كنم! وقتي به اين فكر مي‌كنم كه اينم يه سرياله كه روزي تموم مي‌شه، انگار همه‌ي درداي عالم يهو مي‌ريزه توي دلم.دوست داشتم يه دي‌وي‌دي از اين سريال داشتم كه هميشه نگاه مي‌كردم.صبح و ظهر و شب پرستاران! اونم پشت سر هم!
۶.دلم مي‌خواد روزي بياد كه هيچ بچه‌اي وجود نداشته باشه كه مجبور باشه كار كنه.دلم خواد هيچ بچه‌اي لباس كهنه نپوشه...هيچ بچه‌اي پابرهنه نباشه...هيچ بچه‌اي گريه نكنه...دوست دارم شهربازي‌ها هميشه پر باشه از بچه‌هايي كه بازي مي‌كنن...مي‌خندن و خوشحالن...دوست دارم همه‌ي بچه‌ها درس بخونن...همه شون خوشبخت باشن.دنياي بچگي خيلي پاكتر و لطيف‌تر از اونه كه توي اين همه فقر و كثافت، تيره بشه.دلم مي‌خواد دنياي بچه‌ها همشه روشن باشه...روشن و رنگارنگ.

بازي دوم، بازي ترس‌هاي كودكيه كه من به علت بودن لينكم در وبلاگ شكلات، بهش دعوت شدم! با اين وجود من دوران كودكي خيلي شجاع بودم.از هيچ حيوون و جانداري نمي‌ترسيدم.خيلي وقت‌ها توي خونه تنها بودم اما نه از تاريكي نه از دزد وحشت نداشتم...واقعا دوران كودكي غرور آفريني بود..افسوس كه اكنون با ترس حتي از بازي‌هاي كامپيوتري جنگي! افتخار گذشته را به باد داديم! فقط يه چيز بود كه من ازش مي‌ترسيدم:

بچه كه بودم(قبل از سن مدرسه) از يه قسمت فيلم كلاه قرمزي به شدت مي‌ترسيدم.صحنه‌اي كه دايناسوره حركت مي‌كنه به طرف كلاه قرمزي و اونو چسبيده به ديوار گير مي‌ندازه...دست كم ۲۰ بار اين فيلم رو توي سينما و ده بار خونه ديدم، هربار اين صحنه چشمام رو مي‌بستم! بالاخره بار اولي كه ديدمش نه سالم بود! خونه‌ي يكي از عموهام بوديم و دختر عموم كه ۵ سال از من كوچيكتر بود اين فيلم رو براي من و برادرم گذاشت و منم اونجا ديگه روم نشد جلوي دختر عموم چشمام رو ببندم!(غيرت!) بعش ديگه ترسم ريخت و تا همين حالا هم بدون سانسور نگاهش مي‌كنم!

خب من هم كامران (به بازي دوم فقط، چون اولي رو كه خودش دعوتم كرده!)، امير،ايمان،اردشير،مژگان، كامران(^_^) و ياسر رو به بازي دعوت مي‌كنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 17:13  توسط بهاره | 

يه روز تعطيل داشتم مي‌رفتم مدرسه براي كلاس فوق ادبيات.توي زمستون بود و برف شديدي مي‌باريد.تا يه مسيري رو رفتم و بعد با هزار بدبختي يه تاكسي گير آوردم.خيابون به قدري ليز شده بود كه ماشينا با سرعت لاك پشت حركت مي‌كردن.بعد يه ربع، بيست دقيقه، فكر كردم ديگه به كلاس نمي‌رسم و بهتره برگردم.اين درحالي بود كه ده متر بيشتر حركت نكرده بوديم! پياده شدم و گفتم پياده برمي‌گردم.پياده روي هم توي برف عالمي داره! چتر هم نداشتم.يه مردي از كنارم رد شد و يه چيزي گفت كه متوجه نشدم...سر راهم خواستم از يه دكه كارت اينترنت بگيرم، ديدم همون مرده چتر بدست از توي دكه اومد بيرون...گفت بيا اين چتر رو بگير.تشكر كردم و گفتم لازم ندارم.كارت رو خريدم خواستم برم ديدم يكم جلوتر داره شيشه‌ي ماشينش رو كه تاكسي بود پاك مي‌كنه.فهميدم راننده تاكسيه.گفت بشين تو ماشين گرم بشي...من كه اصلا نمي‌خواستم با تاكسي برم، توي رودربايستي اين همه محبت اين مرد موندم و قبول كردم.رفتم عقب سوار شدم.خودشم نشست.بخاري رو روشن كرد و گفت الان گرم مي‌شي...بي‌وقفه هم مي‌گفت بيا جلو بشين خواهرم! منم هي مي‌گفتم نه همينجا خوبه ديگه گرمه...اتفاقا جلوي يه پايگاه بسيج بوديم.گفت بد جايي هم وايساديم حالا كسي نياد گير بده يه دختر سوار كردي وايسادي! منم خيلي مودب نشسته بودم و فكر مي‌كردم چرا نمي‌ره؟كه گفت توي اين برف و بوران جرات نمي‌كنم حركت كنم...يه وقت ماشين نمي‌دونم چش مي‌شه...بشين تا هروقت گرم شدي بعد برو...فهميدم اصلا نمي‌خواد بره...با خودم گفتم خب پس يه چندلحظه ديگه مي‌مونم بعد مي‌رم...هي از آب و هوا حرف مي‌زد منم كه فكر كردم سكوت بي‌ادبيه شروع كردم حرف زدن كه هوا خيلي سرد شده...يهو برگشت طرفم گفت سردته؟ منم با يه لبخند دوستانه گفتم دستام سرده...كه دستشو كشيد عقب گفت ببينم! حالا من مثل يه دختر بي‌پناه كه انگار اگه از ماشين پياده‌م كنه يخ مي‌زنم خودم رو توي صندلي مچاله كرده بودم كه گفت نه...نه من گفتم خواهرمي ديگه تمومه!(محرم شديم بهم!) فكر كردي من چي‌ام؟! من گفتم سردت نشه...حالام بشين تا هروقت خواستي بعد برو...منم همينجوري نشسته بودم و توي ذهنم درگير بودم.يه بخشي از ذهنم بهم مي‌گفت روشنفكر باش دختر! مگه چي شده؟! يه بخشي مي‌گفت پياده شو احمق! وچون اين بخش دوم خيلي غليظ گفت نظرش رو! پياده شدم.البته قبلش تشكر كردم!
تا رسيدم خونه به خودم فحش دادم كه آخه دختره خنگ اين همه آدم اين چرا تو رو سوار كرده سردت نشه؟! مرده شور روشنفكريت رو ببرن كه همه چيزو با هم قاطي كردي! خودم رو تصور مي‌كردم كه عكسم رو زدن توي روزنامه و زيرش نوشتن دختر ساده فريب خورده!

نتيجه‌ي جدي: من واقعا خودم رو روشنفكر مي‌دونم.تو رفتارم معمولا صميمي هستم و خيلي شوخي مي‌كنم...و حرف‌هاي رد و بدل شده در چت رو هم هميشه با بعد روشنفكريم مي‌گيرم و جواب مي‌دم...اما اخيرا پي بردم همه لياقت اين برخورد روشنفكرانه رو ندارن.شروع مي‌كنن چرت و پرت گفتن و احمقانه رفتار كردن...جالبه كه مدعي هم مي‌شن! به هرحال من هيچ وقت اهميتي ندادم كه يه عقب مونده بهم امل بگه.اما ياد گرفتم اول آدما رو بشناس بعد باهاشون صميمي شو...بعضي‌ها رو كه مي‌شناسي متوجه مي‌شي اصلا حرف زدن باهاشون وقت تلف كردن...به نظر من چت دو دسته‌ست.يا چيزي ازش ياد مي‌گيري يا تفريح مي‌كني و خوش مي‌گذروني.اما اين وسط يه دسته‌ي سوم هست كه به معناي واقعي به درد نخور و مسخره‌ست.براي همينه كه من تا كسي رو نشناسم دعوت به چتش رو قبول نمي‌كنم.اما به نظر مي‌رسه توي دسته‌ي قبول كرده‌ها هم بايد يه تجديد نظري بكنم.

پي‌نوشت:يه چيزيه بين خودم و ادليستم.نه به خودتون بگيرين و نه حدس بزنين كيه؟ يه نفرم نيست...به وفور توي ادليستم آدم آشغال پيدا مي‌شه.مرده‌شورم رو ببرن با اون شناختم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 16:29  توسط بهاره | 

1.يه شب خونه‌ي عموم، مهموني داده بودن و ما هم دعوت بوديم.اون شب يه برنامه‌اي بود كه مي‌خواستم ببينم اما تو اون شلوغي كه نمي‌شد.فكر كردم بعد از شام برم خونه‌ي مادر بزرگم كه طبقه‌ي پايين بود و خالي.بعد از شام ديدم دو تا از پسرا غيب شدن.گفتم نكنه رفته باشن طبقه پايين اونجارم شلوغ كنن نشه ببينم برنامه‌م رو، از دخترخاله‌م(۱۲ سالشه) پرسيدم كجا رفتن اينا؟ گفت پياده روي...يه ربع بعد كه داشتم به جمع كردن ظرفا كمك مي‌كردم، اومد بيخ گوشم گفت: اخيرا دنبال پسرايي!

-شب بود و توي رختخواب داشتيم با دخترخا‌له‌م(همون بالايي)حرف مي‌زديم.
اون: يه دختري هست توي كلاسمون عاشق پسر خاله‌شه!(اونم ۱۲ سالشه!) تا اسمش رو مياري غش مي‌كنه! مي‌گه پسره خيلي خوشكله.ولي اون يكي ديگه رو دوست داره.چندماه ديگه تولد دختره‌ست منم دعوتم.اون پسره هم مياد.مي‌خوام برم ببينم اينقد ازش تعريف مي‌كنه كيه اين پسره؟!

-باز با همون دخترخاله داشتيم جك تعريف مي‌كرديم كه گفت رفته inbox گوشي باباشو چك كرده و ديده چندتا جك خيلي زشت! داشته! "واي واي اگه بدوني اين مرده كه براي بابام جك فرستاده چقد بي‌ادبه!" بهش مي‌گم چه گفته مگه؟مي‌گه نه آخه تو كه نمي‌دوني!من يه چيزايي هست كه زودتر از سنم فهميدم!!!

2.چند روز آخر عيد خونواده عموم اومده بودن اينجا.دختر عموم (12 سالشه) برام تعريف مي‌كرد دختراي مدرسه‌شون همه دوست پسر دارن! مي‌رن تو اينترنت، چت مي‌كنن با هم بعد قرار مي‌ذارن تو كوچه...!خيلي افتضاحه! منم همينطور كه داشتم فكر مي‌كردم واقعا سن بلوغ پايين اومده! چند كلمه باب نصيحت گفتم كه اين كارا آخر عاقبت نداره و ...اين دوستيا مبتذل...سن شماها زوده واسه دوستي و...جالبه كه اصلا بدش نمي‌يومد! قشنگ گوش مي‌داد و تاييد مي‌كرد!

-يكي از همون روزايي كه خونمون بودن، داشتم با يه نفر چت مي‌كردم.اومده بود بالاي سر من با قيافه‌ي حق به جانب! كه اين كيه؟! گفتم دوستم...داره چي مي‌گه؟! هيچي...دارين مي‌گين چند سالته و اينا؟! نه داريم درباره يه چيز ديگه صحبت مي‌كنيم...يادته كه درباره‌ي دوستي‌هاي اينترنتي چي برات تعريف كردم!!!

-روز بعدش باز داشتم چت مي‌كردم كه سر و كله‌ش پيدا شد..."همه‌ي زندگيت شده اينترنت!" اين كيه؟! دوستمه...يهو چشمش افتاد به عكس طرف كه توي آواتارش گذاشته بود.اين عكس كيه؟! اوني كه باهاش حرف مي‌زنم...تو هم عكس دادي؟! نه...آفرين!مي‌دوني چند سالشه؟! آره...اونم مي‌دونه؟! آره...وااي دختر چرا گفتي؟!! مگه بهت نگفتم از خودت اطلاعات نده!

نسل قبل از ما اونايي بودن كه انقلاب كردن...نسل بعد از ما اينايين كه زودتر از سنشون مي‌فهمن! نسل ما اين وسط، نسل بيخودي بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 20:43  توسط بهاره | 

سال ۸۵ هرچند خيلي براي من خوشايند نبود اما خوب تموم شد...نه امكان نداره بگم! مگه من نديد بديدم كه بيام اينجا جار بزنم موبايل خريدم؟! از وقتي هم كه خريدم همش قيافه‌م اين شكليه :D ! حالا خوبه من با يكي از دوستام بيشتر ارتباط ندارم...اگر اس ام اس مي‌رسه از خودشه...اگر زنگ مي‌خوره بازم خود ناكسشه!(اينجا رو مي‌خونه!)
مي‌دونين يه حس خاصيه...يه دنياي ديگه‌ست...حال و هواي خودش رو داره...يه جورايي خفن حال مي‌ده! به الان خودتون نگاه نكنين انگار از قنداق گوشي دستتون بوده! يادتون بياد اون اولا توي خيابون داد مي‌زدين كه صداتون بره اونور...باز خوبه من اينجوري نيستم! الان مثل كسايي‌ام كه تازه اينترنت رو پيدا كردن، يه آي‌دي مي‌سازن، هر رومي كه مي‌رن به همه مي‌دن...يعني كم مونده رو ديواراي خيابون بنويسم شماره‌م رو...
الان همه چيز خيلي عاليه...سال 86 خوب شروع شد و خوب داره ادامه پيدا مي‌كنه (اگه آخر تعطيلات گندش درنياد)...اي خدا الان كه همه چيز عاليه يه دوست پسرم از آسمون براي من مي‌فرستادي اي كرمت رو شكر! واسه تو كه كاري نداره...اين آقاي ما كه بالاخره ظهور مي‌كنه، خب حالا يكم زودتر...دِ آخه يه اشاره‌ي انگشت كوچيكته...!
والا بخدا حالا كه امكانات هست چرا آدم استفاده (سو استفاده؟) نكنه؟ هي اس ام اس بزنيم بهم شوروشو دربياريم! هركي پايه‌ست تو كامنتا اعلام كنه! نفرات اول برتري دارن!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 20:23  توسط بهاره | 

امروز يكسال گذشته...يكسال از حماقت‌ها، بچگي‌ها،...يكسال از عشقم به تو گذشته...و من امروز نياز دارم كه با تو حرف بزنم...حرف‌هايي كه هيچوقت گفته نشد...مي‌خواهم به ياد بياورم كه چطور شروع شد؟...شايد خنده‌دار باشد...من كس ديگري را دوست داشتم!...يك دنياي بچه‌گانه...يك زندگي ساده...كسي براي دوست داشتن...من خوشبخت بودم...ناگهان چه اتفاقي افتاد؟ تو از كجا آمدي؟ كه من را پرت كردي وسط دنياي آدم بزرگ‌ها...زود بود براي عاشق شدن...زود بود براي عشقت مردن...
چه شب‌ها كه تو خوابيدي و من بي‌خواب بودم...چه روزها كه تو خنديدي و من گريان بودم...چه نفس‌ها كه با تو كشيدم...چه سفرها كه با تو رفتم...چه خاطره‌ها كه با تو ساختم...تنهاي تنها، با اميدي پوچ، كاخ‌ها آرزو به يادت ساختم...ساختنش را نديدي، ويران شدنش را ديدم...
يكسال نگراني‌ات، نگراني‌ام...غمت، غمم...و گرفتاري‌ات، گرفتاري‌ام بود...يكسال اشك‌هايم بدرقه‌ي سفرهايت بود...يكسال خنده‌ات، تنها مرهم دل خسته‌ام...باورت مي‌شود من شب‌ها براي تو نماز شب خواندم؟...صبح‌ها براي نماز صبح بيدار شدم، ثواب نداشته‌اش را توشه‌ي راه تو كردم؟...مي‌دانم كه تو خدا ناباور هستي...من اما تسليمم در برابر تقدير...
يكسال گذشت...امروز تولد توست و من هيچ هديه‌اي براي تو ندارم...كاش چيزي داشتم كه لايق تو بود.افسوس كه من حقيرتر از انم كه چيزي به تو بدهم...امروز من حتي ضعيف تر و ناتوان‌تر از آن هستم كه براي تو بنويسم...براي تو نوشتن سخت است...مدت‌هاست كه مي‌دانم هيچ جايي در خاطرت ندارم...امروز قلبم حتي، تحمل تپيدن را ندارد...دوستت دارم؟ نمي‌دانم...اما خوب مي‌دانم هرگز مثل تو كسي را دوست نخواهم داشت...تولدت مبارك!

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 12:2  توسط بهاره |