تبليغاتX
دختر خورشيد
 

آسمان را مي‌خواهم براي عبور، جاده باريك است
ماه را مي‌خواهم براي نور، راه تاريك است
تو را مي‌خوام براي نظافت، عيد نزديك است!!!

الان يه مدتيه همش مي‌خوام آپ كنم.ميام مي‌نويسم (حتي يه بار تا مرز پابليش هم رفتم) و بعد پاك مي‌كنم.يه وقتايي كلمات توي ذهنم فرصتي مي‌خوان براي آشكار شدن و بيان افكارم.جز در اون مواقع دلم نمي‌خواد بنويسم.بنابراين چون معلوم نيست كه تا بعد عيد حتي، همچين حالتي پيش بياد (خيلي حالت عرفانيه! هنرمندا مي‌دونن چي‌ مي‌گم!!) پيشاپيش اين پست تبريك عيد رو مي‌ذارم.
گفتم عيد ياد يه خاطره افتادم.ما چندسالي زاهدان زندگي كرديم.اونجا بلوچ‌ها و افغاني‌ها (كه زيادم هستن اونجا)، اهل سنت هستن.از دو فرقه‌ي شافعي و حنفي.هميشه توي شهراي چندمذهبي، تعصبا و اختلافاي مذهبي بيشتر ديده مي‌شه.بلوچ‌هاي اونجا هم خيلي مذهبي بودن.زناشون روبند مي‌زدن و همه كلاساي قرآن مي‌رفتن...از اينا بودن كه مي‌گفتن نبايد پنج كلمه بيشتر با مرد نامحرم صحبت كرد...به امام جمعه‌هاشون مي‌گفتن مولوي.دمدماي نوروز، يه عده از زنايي كه كلاساي يكي از اين مولوي‌ها مي‌رفتن، يه نامه براش مي‌نويسن و مي‌خوان كه براي تعطيلات عيد چند روزي كلاس‌ها تشكيل نشه...دادن نامه همانا و عصبانيت مولوي همانا...كه ما فقط دو تا عيد داريم.عيد قربان و عيد مبعث! اينچنين شد كه آن زنان از خدا بي‌خبر كافر!!! از تعطيلات كذايي آن ناعيد شوم! محروم ماندند و هر روز به كلاس قرآن رفته و آخرت خويش را تضمين نمودند.باشد كه اين براي آن‌ها بهتر است هرچند كه خود بدان آگاه نباشند.آيا نمي‌انديشيد؟!

ما از چهار شنبه با بچه‌ها هماهنگ كرديم كه مدرسه رو تعطيل كنيم.چهارشنبه گويا ۱۴ نفر از بچه‌ها رفته بودن (از اولم تو قرار ما نبودن).ناظمه اومده بود و تهدديد كرده بود كه از غايباي چهارشنبه يك نمره و فرداش دو نمره انضباط كم خواهد شد...چند نفر روز بعد رفته بودن و در مقابل چندنفر كه روز قبل اومده بودن، نرفته بودن...بازم شدن ۱۴ نفر...من كه نرفتم.چقدر از تهديد بدم مياد...اين همه بچه‌ها غيبت غير موجه مي‌كنن تا اين حد توي انضباط تاثير نداره.اما حالا كه نزديك نوروزه مي‌گن حتما بايد بياين!!

خيلي دلم مي‌خواست الان يه تبريك خاص و استثنايي مي‌گفتم اما نمي‌تونم.براي همينم فقط مي‌گم نوروز باستاني رو به همه‌تون تبررريك مي‌گم.اميدورام اين سال جديد همه، به همه‌ي آرزوهاشون برسن.منم يه كم عاقل بشم كه خيلي بهش احتياج دارم...

پي‌نوشت ۱:اينكه مي‌گم تو شهراي چندمذهبي تعصب و اختلاف بيشتري ديده مي‌شه، چيزيه كه خودم ديدم و تجربه كردم.و اين به خصوص به افراد با مذهب اكثريت برمي‌گرده.خاطره‌اي كه تعريف كردم نمونه‌اي بود از افراطي شدن در دين تا حد فراموش كردن هويت.و اصلا قصدم توهين به افراد خاصي نيست.بنابراين فقط بخونيد و به نتيجه‌اي كه من گفتم برسيد! براي اينكه نمي‌خوام توي كامنتدوني بحث مذهبي پيش بياد و همين طور براي جلوگيري از توهين‌ها يا جانبداري‌هاي احتمالي،نظرات اين پست بعد از تاييد نمايش داده مي‌شن.و كليه و دل و روده و كبد چنين نظراتي حذف مي‌شن.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 14:51  توسط بهاره | 

امروز خيلي اتفاقي دفتر داستان‌نويسي بچگيم رو پيدا كردم...حدودا ده، دوازده ساله كه بودم...بعضي صفحه‌هاش گم شده.همه‌ي داستانامم نصفه نيمه ول كردم...يه دختر خوشكل كوچولو كه پدر هيزم‌شكنش توي يه كلبه‌ي جنگلي روي يه درخت بلند رهاش مي‌كنه...ملكه‌اي كه تنها فرزندش به گربه تبديل مي‌شه...دختري كه از يه كشتي غرق شده نجات پيدا مي‌كنه و درحاليكه همه‌ي خونواده‌ش رو از دست داده، به يه جزيره‌ي ناشناخته مي‌رسه...يه خواهر و برادر كه هميشه با هم دعوا دارن...همه‌ي موضوعايي كه انتخاب كردم تكراري و روتين بودن.چيزي كه توي كتاباي قصه زياد مي‌خوندم.اما سبك نوشتنم از حد يه بچه كوچيك خيلي بالاتر بوده...جالبه كه همه‌ي اين داستانا رو توي نقطه‌ي اوجش ول كردم!! طوري كه الان اصلا نمي‌دونم مي‌خواستم چه بلايي سر دخترك توي كلبه‌ي جنگلي بيارم...
فقط يه داستان رو تموم كردم." آب خيال و آينه‌ جادو ".اين داستان رو سال اول راهنمايي نوشتم.براي يكي از دوستام خوندمش و خيلي خوشش اومد.موضوع اين يكي منحصر به خودم بود.به يقين مي‌تونم بگم اون سال، سال شكوفايي من بود...نه...شكوفايي لغت مناسبي نيست...سالي بود كه من پي بردم مي‌تونم بنويسم.برخلاف همه‌ي دوستام، عاشق زنگ انشا بودم.انشاهاي خيلي خوبي هم مي‌نوشتم.يكي از بهترين نوشته‌هام توصيف محل زندگيم بود كه دبيرمون ازم خواست يه نسخه ازش رو بهش بدم تا داشته باشه.توصيفاي عالي...تشبيهات مناسب...همچين قلمي از يه بچه‌ي ۱۲ ساله بعيد به نظر مي‌رسيد...خيلي دلم مي‌خواست يه بار ديگه اون انشا رو مي‌خوندم...اما مادرم توي يه اسباب كشي دفترم رو دور انداخت...اون بهترين دفتر انشاي همه‌ي عمرم بود...بعد از اون هيچ وقت ديگه اونطوري ننوشتم...

امروز كه داشتم داستانم رو مي‌خوندم كلي خنديدم...خيلي قشنگ نوشتم اما خيلي جاها هم خارج رفتم!(اين اصطلاح اينجام كاربرد داره؟!) شايد اگر نسخه‌ي كاملش رو پيدا كنم، روزي تو وبلاگم بذارمش.وقتي داشتم مي‌خوندمش به اين فكر مي‌كردم كه مثل يه داستان دنباله‌دار، توي هر آپديت به عنوان پي‌نوشت يه قسمتش رو بنويسم...اما از اونجا كه داستان كوتاهي نيست و منم نمي‌خوام پستم خيلي طولاني بشه، احتمالا بايد هزار تيكه‌ش مي‌كردم!! كه بي‌خيالش شدم...ولي اگر يه زماني نويسنده‌ي بزرگي شدم...مثلا بزرگ علوي ۲!!! اونوقت منتشرش مي‌كنم...مثل بمب مي‌تركه! داستان دوران كودكي نويسنده‌ي بزرگ قرن!! فكر مي‌كنم ژن نويسندگي رو از خونواده‌ي مادريم گرفته باشم...پدربزرگم شعر مي‌گفته...داييم همينطور...و حتي برادرمم دستي در قلم داره...بعدها كه بخوان زندگي‌نامه‌ي من رو بنويسن خواهند نوشت در خانواده‌ي هنرمند چشم به جهان گشود...! شروع بدي نيست!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 21:52  توسط بهاره | 

دو روز مونده به روز جهاني زن.مدتيه از اينجا(لينك بدليل فيل.تر بودن حذف شد)، ناخواسته يه سري ايميل برام مياد كه در جريان برنامه‌هاي ۸ مارس قرارم ميده.مي‌گن آب نطلبيده مراده! حالا قضيه‌ي منه.متاسفانه من تهران نيستم.كاشكي شرايطي داشتم كه مي‌تونستم براي اين مراسم برم تهران و برگردم.ولي افسوس كه نمي‌تونم.
تنها كاري كه از دستم برمياد اينه كه اينجا تبليغش كنم.

  زنان و مردان آزادي‌خواه!
روز 8 مارس براي  آزادي و برابري ؛ براي آزادي پوشش، براي لغو آپارتايد ج ن س ي و براي مبارزه جدي با خشونت عليه زنان با هم اجتماع کنيم. بايد اعلام کنيم که تا زمانيکه زنان آزاد نباشند، جامعه آزاد نخواهد بود.

8 مارس 85 نه به فقر، نه به جنگ
آزادي زن جهانشمول است، ستم به زن موقوف است!
بدون آزادي زن جامعه آزاد نخواهد شد!
حقوق کودک جهانشمول است اعدام کودک ممنوع است!
زنداني سياسي آزاد بايد گردد!
نه به آپارتايد ج ن س ي إ نه به حجاب!
فرياد ما سراسري... آزادي، برابري!
دانشجو، کارگر،  معلم، پرستار، اتحاد... اتحاد...
آزادي ، برابري، حق مسلم ماست!
حقوق انسان جهانشمول است! تبعيض ج ن س ي موقوف است!
آزادي پوشش، حق مسلم ماست!
حقوق انسان جهانشمول است! اعدام، سنگسار موقوف است

 

پي نوشت ۱: به لينكي كه توي قسمت پيوند‌هاي روزانه اضافه كردم سر بزنيد.كد روبان قرمز طراحي شده رو بگيريد و با قرار دادنش توي وبلاگ‌هاتون از "كميته‌ي برگزاري روز جهاني زن" و مراسمش حمايت كنيد.فراموش نكنيد:  حقوق زن = حقوق بشر

 پي نوشت ۲: يك اطلاعيه‌ي مهم

اطلاعيه‌ شماره ۲ برگزاري مراسم روز جهاني زن 8 مارس 17 اسفند 
"همبستگي براي آزادي ، برابري، عدالت ج ن س ي تي" 
 
 
فعالان جنبش زنان سالهاست كه با چشم انداز همبستگي زنان ايران و جهان و طرح مطالبات مدني ، خواهان برگزاري روز جهاني زن بوده اند . متاسفانه به رغم تلاش هاي مستمر گروههاي مختلف زنان در مسير احقاق حقوق انساني و شهروندي ، همواره با محدوديت ها و موانع بي شماري روبرو بوده ايم.

امسال نيز بر آن شديم تا با طرح مطالبات زنان، در تجمعي مسالمت آميز( طبق ماده 27 قانون اساسي) در مقابل نهادي كه به باور ما بايد برآمده از آراي ملت باشد، با تاكيد بر خواسته هاي دمكراتيك و برحق خود روز جهاني زن را گرامي بداريم .

اينك اعلام مي كنيم كه به علت برخورد خشونت آميز نيروهاي انتظامي با فعالان جنبش زنان در 13 اسفند كه منجر به بازداشت 33 نفر از آنان - از جمله گروه هماهنگ كننده- شد و با ادامه بازداشت سه نفر از فعالان جنبش زنان در زندان اوين، كه دو تن از ايشان عضو گروه هماهنگ كننده هستند، و همچنين به علت آزادي تعدادي از گروه هماهنگ كننده مراسم در اولين ساعات روز 17 اسفند، امكان مديريت و سازماندهي مراسم روز جهاني زن از گروه هماهنگ كننده سلب شده است . 

در همين راستا با تبريك مجدد روز جهاني زن كه امسال به نام "همبستگي براي آزادي ، برابري ، عدالت ج ن س ي تي" نام گذاري شده است ، دست كليه حمايت كنندگان را مي فشاريم و تقاضا داريم به منظور جلوگيري از بروز هرگونه خشونت و يا سو استفاده ، با اخلاق مدني و صلح جويانه، گروه هماهنگ كننده‌‌ را در مقابل مجسل ياري كنيد.

گروه هماهنگ كننده :   شهلا انتصاري ، فاطمه گوارايي ،مرضيه مرتاضي لنگرودي ، رضوان مقدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 14:8  توسط بهاره | 

خسته و كسلم.تنبلتر از هميشه.ديروز و پريروز هم مدرسه نرفتم(البته اين قسمت خوب ماجرا بود!).احساس مي‌كنم خيلي موجود بي‌خاصيتي هستم.فقط فكر مي‌كنم ولي عملا هيچي...چه فايده؟ پاي كامپيوتر كه مي‌شينم، بلند كردنم كار حضرت فيله.اعتيادم روز به روز بيشتر مي‌شه.طوري كه حالا تقريبا فقط براي دستشويي بلند مي‌شم.

گاهي به شدت احساس كمبود محبت مي‌كنم.فكر نمي‌كنم عقده‌اي باشم(نشونه‌ي اينه؟).اين حس وقتي مياد سراغم كه كسي بهم لبخند مي‌زنه...يا مهربانانه صدام مي‌كنه...اونوقت هرچقدرم آدم بيخودي باشه بهش علاقه‌مند مي‌شم...چند وقت پيش رفتم پيش يه روانشناس.اولين تجربه‌م بود.من عادت ندارم حرف بزنم.احساس مي‌كنم بايد ازم بپرسن تا جواب بدم.اينطوري فكر مي‌كنم براي طرف ارزش دارم.ولي روانشناسه اصلا سوال نمي‌كرد...ناچار خودم حرف زدم...هرچي كه مي‌گفتم تاييد مي‌كرد...ترجيح مي‌دادم يه راه نشونم بده ولي فقط مي‌گفت درست مي‌گي بايد همين كارو بكني...بهم مي‌گفت بهار...بابايي...بيرون كه اومدم علي رغم اينكه اصلا مشاوره‌ي مفيدي نبود و فقط وقتم رو تلف كردم اما جرات اعترف به اين رو نداشتم...توي وجودم نسبت بهش احساس محبت مي‌كردم...به خاطر دو تا كلمه...بهار...بابايي...(اعتراف مي‌كنم كه عقده‌اي هستم!)

تمام تنم و از اون بدتر ذهنم درد مي‌كنه.پس همينقدر كافيه.

پي نوشت ۱: امروز دبير ديني‌مون مي‌گفت آمريكا هرساله بيست ميليون دلار بودجه براي تضعيف انقلاب ما تصويب مي‌كنه! امسال مجلسش گفته اين مقدار كمه!!(هيچ توضيحي نداره)

پي نوشت ۲:لطفا سعي نكنيد توي كامنت‌ها منو بهار صدا كنيد و احساس كنيد دارين بهم لطف مي‌كنين!يه چيزي گفتم...آدم نمي‌تونه اينجام آرامش داشته باشه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 21:4  توسط بهاره | 

تجربه به من ثابت كرده هروقت براي موضوعي بيش از اندازه مضطرب و نگران و بي‌خواب مي‌شم اون يه قضيه‌ي مسخره و بي‌اهميته.اولين باري كه اين ماجرا رو تجربه كردم نه سالم بود.
كلاس سوم دبستان بودم.يه روز معلمه برگه‌هاي امتحانمون رو داد و گفت حتما فردا امضاشون كنيد و بياريد.وقتي رسيدم خونه متوجه شدم برگه‌ي دوستم مونده پيش من...حالا چيكار مي‌كنه؟...اگر فردا امضا شده نياردش معلمه حتما دعواش مي‌كنه...نمي‌دونم چرا تصور مي‌كردم هرچي به معلمه توضيح بديم كه برگه‌ش پيش من مونده، قبول نمي‌كنه!...كل روز ذهنم درگير بود.مطمئن بودم با من قهر مي‌كنه...نشستم فكر كردم فردا بهش چي بگم؟گفتم مي‌رم برگه‌ش رو ميدم و بهش مي‌گم: هر شروعي يه پاياني داره.زنجير دوستي من و تو همين‌جا پاره شده و ديگه نمي‌شه به هم گره‌ش زد!!(بخدا عين همين جمله.همش نه سالم بودا!) اصلا نمي‌دونم چطور خوابيدم؟فردا رفتم مدرسه.خيلي آروم و غمگين برگه‌ رو دادم به دوستم و گفتم اين پيش من مونده بود...آب دهنم رو قورت دادم كه آماده شم براي اون سخنراني..يهو گفت:اِ پيش تو بود؟!ديروز كلي دنبالش گشتم.بريم پفك بخوريم!!!!!!
حالا چرا ياد اين خاطره افتادم؟چون ديشب يه اتفاقي افتاد كه باعث شد دوباره به اون نتيجه‌ي اول برسم.
از يكي از دوستاي روزنامه‌نگارم شماره‌ي يه جامعه شناسي رو گرفته بودم كه باهاش تماس بگيرم.ديروز بهش زنگ زدم و گفتم كه مي‌خوام يه گزارش تهيه كنم و اگر اجازه بده باهاش مصاحبه كنم.طرف تشكر كرد و گفت در اين زمينه اونقدرا اطلاعات نداره و خلاصه رد كرد مصاحبه رو.گفتم با دوستم صحبت كنم هم بهش خبر بدم و هم بگم حالا برنامه‌م چي و...ولي كامپيوترم خراب شده بود...فكر كردم زنگ بزنم به يكي ديگه از دوستام و از اون بخوام بهش خبر بده و شماره‌ش رو برام بگيره اگر تونست.زنگ زدم...
اون: بله؟
من:سلام...كامران؟
-:بفرماييد
-:بهاره‌م
-:بوق...بوق..بوق...
فكر كردم چرا قطع شد؟سريع دوباره گرفتم.
ـ:دستگاه مورد نظر خاموش مي‌باشد...
خاموش كرد چرا؟...شايد بدموقع زنگ زدم...شايد تو تونل خطا جواب نمي‌ده...لابد نبايد زنگ مي‌زدم...يه دو دقيقه از اين فكرا كردم كه تلفن زنگ خورد...ديدم شماره‌ي خودشه.سريع ورداشتم:
من: الو...الو...الو...
ـ:بوق... بوق... بوق...
برگشتم تو اتاقم...چرا حرف نزد؟...شايد با خانمش بوده...خب باشه!مگه رابطه‌ي ما چيه كه قايم مي‌كنه از زنش؟!...حتما انتظار نداشته بهش زنگ بزنم...بيخود!وقتي شماره داده يعني من مي‌تونم بهش زنگ بزنم!...بعدناگهان تصور كردم ماجرا از اون ور چطور بوده؟
كامران و خانمش نشستن.يهو گوشي كامران زنگ مي‌خوره...
ـ:بله؟...بفرماييد؟...
يهو رنگش مي‌پره و قطع مي‌كنه.
خانمش: چرا قطع كردي؟
ـ:صدا نمي‌يومد...فكر كنم مزاحم بود.
گوشي رو خاموش مي‌كنه.
خانمش:چرا گوشي رو خاموش مي‌كني؟
ـ:ميگم كسي مزاحممون نشه عزيزم.
و مضطرب اتاق رو به قصد توالت ترك مي‌كنه.در اين فرصت خانمش گوشي رو ورمي‌داره و روشن مي‌كنه.چك مي‌كنه مي‌بينه شماره‌ي آخر يه ناشناسه...زنگ مي‌زنه...
صداي يه دختر:الو...الو...الو...
....
شروع كردم فحش دادن...آخه تو كه موقعيتت براي شماره دادن خوب نيست چرا شماره ميدي؟!...اين كه خانمش روشنفكر بود...خارج درس خونده بود!...به من چه؟مي‌خواست بگه بهش زنگ نزنم...تقصير من شد...حالا زنش طلاق نگيره!...ميذاشتي فردا كامپيوترت درست ميشد خودت با طرف حرف مي‌زدي...چه عجله‌اي داشتي خر بي‌شعور؟...مشكل خودشه...مي‌خواست از اول به خانمش بگه...چيزي بين ما نيست كه بخواد قايم كنه!...
همينجوري تا چندساعت ذهنم درگير بود...نفهميدم عامل ناشناخته چي بود؟!پرستاران چي شد؟!امتحانم داشتم از شدت نگراني توام با عصبانيت و عذاب وجدان،يك كلمه هم نتونستم بخونم... شب برادرم كامپيوتر رو راه انداخت...سريع كانكت شدم...ديدم از كامران آف دارم...
ـ:بهار؟
ـ:شارژ موبايلم تموم شد
ـ:نيستي؟
...

پي‌نوشت ۱: تو خاطره‌ي اول معلمه حتي نپرسيد چرا امضا نكردي؟!

پي نوشت ۲:براي يه آزمون خبرنگاري شركت كردم و حالا اگر يه گزارش خوب بتونم تهيه كنم شانس پذيرشم مي‌ره بالا.قضيه‌ي مصاحبه با جامعه شناس اين بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 15:55  توسط بهاره | 

۱.جمعه بود.فرداش ساعت دوم امتحان فيزيك داشتيم و بعد قرار بود بريم سينما.هيچي درس نخونده بودم.شب خودم رو زدم به مريضي...صبح خيلي وحشتناك از خواب بيدار شدم و وانمود كردم از درد دارم مي‌ميرم...نرفتم مدرسه.طرفاي ساعت سوم هرچي به مادرم گفتم حالم خوب شده برم مدرسه؟گفت نه!

۲.يه روزي بود كه امتحان داشتيم.روز قبلش با مادرم رفته بودم بيرون و يه لواشك غير بهداشتي مغروق در آب زرشك هم خريدم.اومدم خونه اصلا رغبت نمي‌كردم نگاش كنم....ولي يه ذره كه مزه‌ش كردم بي‌نهايت خوشمزه بود!شب شد و ديدم طبق معمول درس نخوندم.رفتم دستشويي و يه نيم ساعتي لفتش دادم.اومدم بيرون گفتم حالم خيلي بده...صبح زودتر از بقيه بيدار شدم و رفتم دستشويي.مادرم كه بيدار شد و حالم رو پرسيد گفتم تا صبح نخوابيدم...همش تو راه دستشويي بودم.با بي‌حالي دراز كشيدم روي تختم...نرفتم مدرسه.چند روز بعد از كنار اون لواشك فروشيه رد مي‌شديم به مامانم گفتم واااي لواشك!گفت: حرفشم نزن!يادت نيست چه بلايي به سرت آورد؟!

۳.جمعه صبح كلاس فيزيك داشتم.اصلا حوصله نداشتم صبح روز تعطيلم رو تا ساعت ۱۱ برم درس بخونم.هفته‌ي پيشش بهونه آورده بودم و نرفته بودم.مي‌دونستم اين هفته هيچ راهي نداره...فيش تسويه حسابي رو كه تماس گرفته بودن كه حتما ببريم، رو برداشتم و رفتم كلاس.تحويل منشي دادم و گفتم نمي‌تونم بمونم.برگشتم خونه گفتم دبير نيومده!

۴.چهارشنبه‌ها ما كلاس فوق برنامه‌ي حسابان داريم و دو تعطيل مي‌شيم.هر هفته هم اين فوق موندن يه عذاب وحشتناكه.با بچه‌ها تصميم گرفتيم فوق رو كنسل كنيم.به دبير مي‌گفتن مي‌گفت هرچي دفتر بگه...به دفتر مي‌گفتن مي‌گفت نظر دبير چيه؟! آخرشم دفتر رد كرد و گفت بايد بمونين.ساعت اخر بود، از دبير هندسه اجازه گرفتم و رفتم دفتر.گفتم دبير حسابان گفته چون ۲شنبه اومدم سر كلاستون ديگه نيازي به اين فوق نيست.بريد به دفتر اطلاع بديد كه برين خونه.اونام قبول كردن...برگشتم سر كلاس و يكي رو فرستادم به دبير بگه دفتر فوق رو كنسل كرده! كلاس كنسل شد و رفتيم خونه!

۵.ديروز امتحان هندسه داشتيم.اين بار نه تنها طبق معمول نخونده بودم، در طول ترم هم نه يه دونه تمرين حل كرده بودم و نه حتي يك كلمه سر كلاس گوش داده بودم.گفتم خودم رو مي‌زنم به مريضي...صبح همچين شنگول از خواب پا شدم انگار مي خوام برم عروسي! ديگه نمي‌شد نرفت...تو ذهنم انواع دليل‌ها رو بررسي مي كردم كه به معلمه بگم و امتحان نگيره ازم.مي‌دونستم بي‌فايده‌ست...درست در يك قدمي صفر بودم كه ناگهان ذهنم جرقه زد! كيفم رو برداشتم و خدافظي كردم.رفتم ته كوچه‌مون...اونجا يه تپه‌ي بزرگ خاك و گل هست.پشت يه ديوار قايم شدم.كيفم رو انداختم رو خاكا و شروع كردم خودم رو حسابي گلمالي كردم...لنگ لنگ برگشتم خونه.گفتم سر كوچه رو گلاي پياده‌رو سر خوردم و نزديك بود با سر بيفتم تو جوب...مامانم زنگ زد به مدرسه و گفت افتاده و پاش پيچ خورده...نرفتم مدرسه! يه مهمون دكترم داشتيم اتفاقا.پام رو گرفت و پرسيد كجا درد مي كنه؟گفتم يكم بالاتر از مچ...پام رو به چپ و راست مي‌چرخوند و منم در وديوار رو نگاه مي‌كردم...يك آن فهميدم بايد بگم درد مي‌كنه! گفت راه برم...لنگان لنگان يه چند قدم رفتم گفتم وقتي پام رو تكون مي دم يا فشار مي‌يارم بهش درد مي‌گيره.گفت به احتمال زياد كشيدگيه تاندون‌هاست...چيزي نيست.خوب مي‌شه.

نمي‌شه دانش آموز باشيد و از اين مورداي مدرسه نرفتن و كلاس دو در كردن براتون پيش نيومده باشه.منم كه ديگه خداي اين كارام! يعني از ابتدايي‌!حالا ديگه درباره‌ي من چي فكر مي‌كنيد رو نمي‌دونم!

حالا كه اين پست رو خونديد، شما هم صادق باشين.بياين و توي نظرخواهي از خاطرات خودتون بگين.

پي نوشت:تو مورد ۴، كس ديگه‌اي رو فرستادم با دبير حسابان صحبت كنه چون از خودم دل خوشي نداشت.ترم دوم ۴ بار سر كلاسش غيبت كردم! يه زنگ حوصله‌شو نداشتم و تو حياط براي خودم قدم زدم و نرفتم سر كلاس! يه بار هم فوق بدون اينكه بهش بگم رفتم خونه.دو بار ديگه‌ هم كه كلا مدرسه نرفتم و هر دو روز حسابان داشتيم.

پي نوشت۲: مورد پنجمي واقعا نوشدارو در لحظه‌ي مرگ بود كه رسيد!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 14:30  توسط بهاره | 

چند روز پيش دوستم اومده بود پيشم.با هم حرف مي‌زديم كه يهو گفت تو چرا يه دوست پسر نمي‌گيري؟!
نمي‌دونم خيلي موضوع عاديه يا باورش سخت و عجيبه ولي من تا به حال هيچ دوست پسري نداشتم و از هيچ پسري هم شماره نگرفتم.عاشق شدم البته.و يكبار هم به عشقم اعتراف كردم ولي خب طرف گفت كوچولو قبل از اينكه پستونكت رو تو دهنت بذاري آبش بكش چون افتاده رو زمين و كثيفه!(يعني تو رو چه به اين گنده‌ گوزي‌ها؟)
ولي واقعا گاهي فكر مي‌كنم اگر كسي رو داشتم بد نبود...كسي كه بهش فكر كنم و بهم فكر كنه... صبح، ظهر وحتي نصفه شب بهش زنگ بزنم و بگم نمي‌دونم چرا بي‌خواب شدم؟!... توي اوج گرفتاري براش وقت داشته باشم وبرام وقت داشته باشه...كسي كه گاهي وقتا بتونم بغلش كنم و فشارش بدم...يه دوستي قشنگ...يه عشق بي تعهد...بعدها اون به راه خود و منم به راه خودم.دلم مي‌خواد از مدتي كه با هم هستيم لذت ببريم...كسي كه از نظر فكري شبيه خودم باشه.روشنفكر، با ظرفيت، شوخ،...مي‌تونه اينطوري شروع بشه كه يه وبلاگ‌نويس باشه.خواننده‌ش باشم و اونم منو بخونه.از روي نوشته‌هامون هم رو پيدا كنيم.و كم كم صميمي‌تر...ايميل...چت...و بعد احساس كنيم اين مي‌تونه اون كسي باشه كه بهش نياز دارم...دوست ندارم بيان شه...بايد توي رابطه اتفاق بيفته...بدون حرف تغيير كنه...اين يعني فكر هم رو مي‌شناسيم...شايد من براي يك دوستي خيلي ساده هم بيش‌ از اندازه آرمانگرا هستم ولي مسملا كسي كه بخوام عاشقش بشم يه علاف خيابوني نيست.

كسي كه بهش ابراز علاقه كردم عشق دوم (و فعلا آخر) من بود.تنها كسي بود كه واقعا ظرفيتش رو داشت.هر چند اون هيچ‌وقت جدي نگرفت...شايدم گرفت...مي‌دونم كه بايد بپذيرم كه افراد مسئول احساسات بچه‌گانه‌ي من نيستند...قضيه‌ش مربوط به يكسال پيشه...۱شنبه بود يا ۲شنبه.فرداش امتحان جغرافيا داشتيم.خوب يادم هست كه كتاب به دست، اتاقم رو بالا و پايين مي‌كردم...يك آن احساس كردم بي‌نهايت دوستش دارم...همه‌ي علاقه‌م اشك شد و از چشمام مي‌ريخت...فكر كردم ديگه وقتشه.اگر همين الان بهش نگم مي‌ميرم و ديگه هيچ وقت نمي‌تونم بهش بگم...براش يه ميل زدم...اونقدر دوستت دارم كه قلبم تحمل اين همه دوست داشتن رو نداره...و نداشت...
اسطوره‌ي من بود ولي من خوب نشناختمش.تصويري ازش داشتم كه بعدها فهميدم ساخته‌ي خودم...اونقدر تحت تاثير اون تصوير ساختگي خودم بودم كه حتي حالا هم كه مي‌دونم اون تصوير پوچ و خيالي بود نمي‌تونم پيروي ازش رو ترك كنم...كسي بود كه علاقه‌م بهش باعث شد خودم رو بشناسم...شايد خوب شد...شايدم بد شد...هرچي كه بود...هرچي كه هست...اتفاق خيلي بزرگي توي زندگي من بود.هنوز باهاش كنار نيومدم.گاهي فكر ميكنم بايد اين حس رو تموم كنم و گاهي به خودم مي‌گم يه كم ديگه مونده.ولي خيلي زياد مونده...اگه توي اين جاده‌ي دراز، توي اين مدت طولاني با كسي آشنا شه مي‌دونم كه نابود مي‌شم...اغراق نيست.با هر آشناييش مي‌ميرم و زنده مي‌شم...بهم كه مي‌خوره دلم هم مي‌سوزه هم خنك مي‌شه...به خودم مي‌گم بايد تمومش كني.اگه اين وضع ادامه پيدا كنه خودتي كه ضربه مي‌خوري...باز ميگم من كه نمي‌تونم با احساسم بجنگم.خودش اومده، خودشم مي‌ره...ولي تا بره معلوم نيست اون چه تصميمايي براي زندگيش مي‌گيره...كدوم خري گفته دل به دل راه داره؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 20:35  توسط بهاره |